تبليغاتX
بچه مشد

* امروز در شهری تبلیغاتی دیدم با عنوان برگزاری مراسم یادواره امیران و شهدای ارتش، خوشحال شدم که یادی نیز از شهدای ارتش در بین مردم زنده شود.
* دوستی می گفت تعداد شهدای ارتش در مشهد از تعداد شهدای سپاه بیشتر است!؟
* ارتشی ها هم مثل برادران سپاهی برای خود کنگره جدا تشکیل داده اند و مشغول سرگذشت پژوهشی شهدایشان می باشند، معلوم نیست در این چند سال کنگره شهدا چه کرده است که این ها مجبورند دو باره خودشان کار کنند.
* راستی محل برگزاری همایش تالار قدس آستان قدس می باشد، از مکانش پیداست که یک مراسم دولتی نه مردمی و احتمالا برنامه ها هم مثل همیشه سخنرانی مسئول عقیدتی سیاسی، امیر لشگر، قرائت یک وصیت نامه توسط دختر شهید و ... می باشد.
* در عین حال چقدر خوب شد که بالاخره از شهدای ارتش نیز یادی می شود. روحشان شاد.

+ نوشته شده توسط بچه مشد در شنبه نوزدهم مرداد 1387 و ساعت 19:39 |

يادداشت هاي مكتوب از روش هاي دلنشين ادبي است؛ روشي براي باقي گذاردن ردي از حوادث زندگي؛ خصوصاً يادداشت هاي ايام دفاع مقدس كه با مرور زمان، عيار آنها عيان تر مي گردد.شهید عليرضا عاصمي هم دفترچه هايي از خاطرات آن ايام دارد. در آغاز يكي از اين دفترچه ها نوشته است:

۱

«تصميم نداشتم چنين كاري بكنم و چون از خودستايي و تعريف از خود خوشم نمي آيد، نمي خواستم بنويسم ولي بعداً به پيشنهاد يكي از برادران كه گفت: اينها تاريخ خواهد شد و چون مسأله ي شخصي در كار نيست و مسأله ي يك جريان و ايثارهايي است كه از برادران در اين جبهه ها مي شود و به علت اين كه به باد فراموشي سپرده نشود، تصميم گرفتم از همين الان شروع كنم... در بين اگر داستاني از خودم نقل كردم، برادران حمل بر خودستايي نكنند زيرا خدا از وجود هر انساني بهتر آگاه است و اگر از نظر انشايي ايرادي داشت، به بزرگي خودتان بر من ببخشاييد.»

2

در مسير راه اعزام از کاشمر، خيلي خوشحال بوديم كه به زودي به خط مقدم جبهه مي رسيم. به اهواز كه رسيديم، شهر خالي از مردم بود؛ فقط منافقين مانده بودند كه گراي نيروهاي اعزامي را مي دادند تا عراقي ها كه نزديك «نورد اهواز» بودند، با خمپاره محل آنها را بزنند. با اين وضعيت، شب بعد در تاريكي مطلق با چند اتوبوس به خارج شهر رفتيم و پس از چند جابجايي در يك هفته، در مدرسه ي شهيد جلالي در حصيرآباد مستقر شديم. در اين يك هفته، خورديم و خوابيديم و خبري از خط نبود. بچه ها كه به اميد جبهه از منزل خارج شده بودند، پس از گذشت يك ماه، هنوز رنگ جبهه را نديده بودند. صبح ها پس از صبحانه، منتظر ظهر بوديم كه نهار بخوريم و پس از نهار، منتظر شب كه شام بخوريم. از بيكاري، بعضي ها فوتبال، بعضي واليبال و عده اي هم سه به سه قطاربازي مي كردند. غافل از اين كه توطئه ي بني صدر همين خسته كردن بسيج است. حالا بچه ها يك ماه بود كه از خانه هايشان دور شده بودند و خستگي و بيكاري، باعث شد تعداد ما هر روز كمتر شود به حدي كه كاشمري ها به 18 نفر رسيده بودند.

 3

يك دفعه گفتند برويد دور اهواز ميله بكاريد (ظاهراً دستور بني صدر بود) يك متر آن بيرون باشد تا عراقي ها نتوانند وارد اهواز شوند!كه ما در اول جاده ي سوسنگرد، روبروي تپه هاي فولي آباد اين كار را كرديم. ما كه نه تجربه ي نظامي داشتيم و نه چيزي ياد داشتيم، فكر مي كرديم آن هم يك تاكتيك است و نمي گفتيم كه عراقي كه در سوسنگرد است، چرا از آن جا جلوش را نمي گيري و آمدي 50 كيلومتر عقب و دور اهواز را نرده مي كشي؟ مگر يك عراقي قدرت ندارد از تانك بيايد پايين و آن را بردارد؟ خلاصه هدف اين بود كه از ما بيگاري بكشند و ما را خسته كنند تا ما خودمان بيزار شويم از جنگيدن.

هنوز آن ميله هاي مسخره اي كه به زمين كرده ايم، در اول جاده ي سوسنگرد هست. به قدري از اين اوضاع خسته شده بوديم كه خدا مي داند، ولي چاره اي هم نداشتيم. كم كم داشتيم متوجه مي شديم كه هدف اين خائن ها چيست؟ ما هم كه تعدادمان به شش نفر رسيده بود، هم قسم شديم كه هر چه اذيتمان كردند، از اين جا نرويم تا اين كه به جبهه اعزام شويم.

4

يك روز خبر دار شديم كه سپاه خراسان در اهواز اقدام به تشكيل يك ستاد كرده است. لذا من و يكي از برادران رفتيم و ستاد را پيدا كرديم و با برادر «رستمي» كه آن زمان فرمانده ي آنجا بود، صحبت كرديم. خيلي ناراحت شد و گفت: بچه هاي ما در جبهه ها از كمبود نيرو هر شب 4 تا 6 ساعت نگهباني مي دهند و اين خائن ها اين همه نيرو را در آنجا خوابانده اند. برويد بقيه ي برادرانتان را هم بياوريد. رفتيم بچه ها را بياوريم، مانع شدند و همان «ام يك» ها را هم از ما گرفتند و دست خالي به ستاد رفتيم. در ستاد هم مجهز به «ام يك» شديم ولي از شانس بد ما هنوز جبهه نصيبمان نشده بود و گفتند بايد برويد در پليس راه سربندر يك هفته باشيد و سپس به جبهه برويد. ما هم كه هم قسم شده بوديم كه تا جبهه با هم باشيم، به آنجا هم رفتيم. پليس ها هم بودند ولي وقتي كه ديدند ما هستيم، آنها نگهباني نمي دادند...

5

خط مقدم، همان جاده ي سوسنگرد اهواز بود. وارد خط كه شديم، تمام ذهنيات ما اشتباه از كار درآمد. ما از جبهه و جنگ و سنگر چيز ديگري در ذهنمان بود. فكر مي كرديم سنگر جايي است يا سوراخي است در زمين كه بايد داخل آن بنشينيم و مواظب باشيم ببينيم كي عراقي سرش را از سنگرش بيرون مي آورد و ما شليك كنيم، ولي وقتي كه وارد شديم، نه تنها سنگرها آن طور نبود، بلكه اصلاً عراقي ديده نمي شد. فقط مي گفتند آن روبرو 7 كيلومتر آن طرف تر، عراقي ها هستند. از خاكريز كه خبري نبود، بگذرد از هيچ چيز خبري نبود. همه مان با «ام يك» بوديم به جز پنج پاسدار كه در گروهان، «ژ3» داشتند. سنگرها همچون قبرهايي بي سقف بودند. اگر هم سقفي داشت، خار بود. براي اولين دفعه بود كه خمپاره اي در نزديكي هاي ما به زمين خورد و تازه متوجه شديم كه نخير، جنگ، جنگ نامردي است و از دور يكديگر را مي كوبند. كم كم داشتيم متوجه مي شديم كه جنگ يعني چه و آموزش هايي كه ديده ايم، هيچ به دردمان نمي خورد و هم اكنون هم من بر اين اعتقادم كه جنگ را بايد در جنگ آموخت...

6

صبح يكي از روزها با بچه ها تصميم گرفتيم حدود 2 كيلومتر جلوتر برويم و سنگر بكنيم. زيرا از اين فاصله هيچ نمي ديديم. حتي اگر جنگ تمام مي شد و عراق عقب نشيني مي كرد، شايد ما هنوز همان جا نگهباني مي داديم.

صبح ساعت 10 رفتيم جلو سنگر كنديم. ارتش هم وقتي ديد ما جلو هستيم، آمد و در كنار ما مستقر شد. گروهان ما 35 نفر بوديم، زيرا گردان در آن وقت 100 نفر بود. پس از چندي، برادر رستمي با مراجعه به شوراي عالي دفاع به آقاي خامنه اي گفته بود: شما به ما سلاح بدهيد تا با همين نيروي كم، دشمن را از منطقه ي خودمان بيرون كنيم...

يادم هست كه همان روز كه برادر رستمي از تهران برگشته بود، بچه ها را در ميدان جمع كرد و گفت: برادران! با اين بني صدر بايد سوخت و ساخت و بني صدر نمي خواهد به سپاه كمك كند. اين اولين حرفي بود كه بر عليه بني صدر شنيدم و با حالت گريه مي گفت: برادران! بايد با همين «ام يك» ها به عراق حمله كنيد و از آنها كلاش بگيريد و اين جمله اش در تاريخ 17 دي 59 به عمل پيوست و پس از حمله اي كه در 17 دي انجام شد و البته باز خيانت بني صدر در اين حمله باعث شد كه پس از 20 كيلومتر پيشروي 23 كيلومتر عقب نشيني كنيم و از 53 تانك چيفتن 3 تاي آن برگشت.

7

يك روز كه از جلو سنگرهاي خودي مي گذشتم، متوجه ديده بان خمپاره ي ارتش شدم. با وجود اين كه هيچ چيز از عراقي ها به جز شبحي از دور پيدا نبود، ولي ديده بان مرتب دستور مي داد خمپاره بزنند. هر روز هم پس از شليك 50 ـ 40 گلوله به سنگر برمي گشت. به فكر افتادم ديده باني ياد بگيرم. چون فرمانده ي گروهان بودم، پيش سروان مسؤول خمپاره رفتم و گفتم: چون هر روز با ديده بان شما يك محافظ هم مي رود، اين محافظ را از برادران بسيج بگيريد.او هم كه از خدا مي خواست سربازانش جلو نروند، قبول كرد و گفت: فردا صبح يكي از بچه ها را بفرست. فردا صبح خودم با اين سرباز جلو رفتم، ولي چون من با او بودم، خجالت كشيد آنجا بنشيند، لذا كمي جلوتر آمد. فرداي آن روز مي خواست جاي ديروز بنشيند، من مانع شدم. گفتم: از اين جا چه مي بيني كه اينقدر گلوله هاي بيت المال را هدر مي دهي؟ اسلحه را از ضامن خارج كردم و گفتم: جلو مي روي يا شليك كنم؟ خلاصه جلو رفت ولي زود برگشت. فردا به سروان گفتم كه من مي توانم ديده باني كنم، اگر خواستيد من جاي آن سرباز مي روم. اول باورش نمي شد، ولي وقتي چند سؤال كرد، متوجه شد كه بلد هستم. صبح به اتفاق يكي از برادران گروه چمران جلو رفتيم، ولي آن روز بعد از شليك 20 گلوله، ديگر نزدند. روز بعد، شايد 5 گلوله هم براساس گراي ما نزدند. 

براي دفعه ي بعد تصميم گرفتيم با استفاده از تاريكي، بيشتر جلو برويم. به فاصله ي 500 متري عراقي ها كه رسيديم، باران شديدي شروع شد. از داخل شيار كه به اتفاق برادر افشار از نيروهاي نامنظم مي رفتيم، كاملاً خيس و گلي شده بوديم. خيلي مشكل بود و سخت، ولي از اين كه چند لحظه ي ديگر در نزديك ترين فاصله ي آنها هستيم، سختي ها را تحمل مي كرديم تا به آخرين نقطه رسيديم. باران هنوز مي باريد و با لباس هاي خيس، مي لرزيديم و ايستاده بوديم تا هوا صاف شود. هوا صاف شد، ولي باران مي آمد. شروع كردم به ديده باني و از آن فاصله ي نزديك با چشم بدون دوربين بهتر مي شد ديد. گرا گرفتيم و با بيسيم به عقب گفتم. ولي برخلاف انتظار، ناگهان از بيسيم اين جمله را شنيديم:«اي بابا! شما هم حال داريد توي اين هوا رفته ايد. من كه حال ندارم از سنگرم بيايم بيرون و شليك كنم.» اين جمله چنان تيري زهرآگين بر قلبمان فرو نشست. بعد هم بيسيم ها را خاموش كردند. ماهم دو پا از دو دست درازتر برگشتيم و لباس ها را پهن كرديم. فردا صبح دوباره رفتيم جلو به حدي كه توانستيم ماشين غذا و آمبولانس و 20مزدور را به هلاكت برسانيم و برگشتيم. البته آن روز از داخل بيسيم به ما خيلي فحش دادند كه مگر شما جانتان را دوست نداريد؟ چرا آنقدر جلو رفتيد؟ بعدا تشويق نامه اي به من دادند كه آن را پاره كردم و مسائل ديگري پيش آمد كه مرا از ديده باني اخراج كردند.

8

يك روز صبح بيكار بوديم برادران گفتند بياييد« هرنگ هرنگ » بازي كنيم. من هم كه مدتي بود از بازي ها كناره گيري كرده بودم، بدم نمي آمد كه بازي كنم. حدود نيم ساعت كه از بازي گذشته بود، برادر«عبدالله هلالي» از سنگر بيرون آمد و مرا صدا زد وگفت: علي! حيف نيست كه وقتتان را اين طور بگذرانيد؟ تو كه مسئولي، نبايد بگذاري بچه ها اين كارها را بكنند. بيا بنشين و قرآن بخوان. ببين خدا درباره ي بهشت و رزمندگان راه حق چه فرموده است؟ تو مي داني كه اگر مردم شهرها بفهمند كه نان ونمك آن ها را مي خوريم و هيچ كاري برايشان انجام نمي دهيم، ديگر براي من وتو كسي چيزي نخواهد فرستاد؟ فرداي قيامت، جواب خدا را چه خواهيد داد؟ شماها سه ماه است در سنگر مي خوريد ومي خوابيد و يك قدم از سرزمين اسلاميتان را آزاد نكرديد. چرا اعتراض نمي كنيد؟ اگر ارتش كمك نمي كند، خودمان كه هستيم. بياييد برويم حمله كنيم، تا دشمن احساس ناامني كند.

آن روز به قدري بچه ها را تحريك كرد كه فرمانده ي گردان را خواستيم و عبدالله به عنوان نماينده ي ما صحبت كرد و يقه ي فرمانده را چسبيد. جواب اين بود كه بايد از بالا دستور حمله صادر شود. عبدالله قانع نشد و مي گفت:«هر كه حاضر براي حمله است، بيايد با من برويم.» به جز برادر مهدي، كس ديگري نرفت. دو نفري نشستند و طرح حمله ريختند و خداحافظي كردند و رفتند جلو. ما همه نگران بوديم، زيرا حمله ي دو نفري، وضعش مشخص بود. تا آخرين نقطه ي ممكن جلو رفته بودند ولي متوجه شده بودند كه اسلحه ي مهدي خراب است. عبدالله خيلي ناراحت شده بود.

۹

داخل سنگر بودم كه يكي آمد وگفت: علي! در200 متري ما جعبه هاي سفيدي است كه در سبز دارد، عكس تاج هم روي آن است ، يك مقدار خاك روي آن ها ريخته اند و اگر نزديك آن ها بشويم، منفجر مي شود. از سنگر بيرون آمديم، مقداري جلو رفتيم، ولي از ترس نزديك نشديم. رفتيم به ارتشي ها گفتيم. گفتند اسم اين ها مين است، شما هم طرف آن ها نرويد. گفتيم: خب اگر اين طوري است، بدهيد ببريم جلوعراقي ها بگذاريم، چرا جلو سنگرهاي خودمان گذاشته ايد؟ شهيد هلالي خيلي ناراحت بود كه چرا اين ها را به ما نمي دهند؟ من مسئول بچه ها بودم. دوباره با ارتشي ها صحبت كردم. جناب سروان به من گفت: بچه بسيجي! اين ها دو سال دوره دارد.آمدم به بچه ها گفتم. باز هلالي اعتراض كرد كه چرا خودشان نمي برند جلوعراقي ها؟ آنقدر آن روز به سنگر ارتش رفتيم وبرگشتيم كه قرار شد مين ها را از جلو خودمان بردارند. البته فقط تعدادي از آن ها را از جلو سنگرهاي ما برداشتند.

فردا صبح ساعت 10 دو تا تويوتا از اهواز آمده بودند. از خط ما كه رد شدند، تا بچه ها خواستند جلويشان را بگيرند، يك دفعه صداي انفجار آمد و بچه هاي سپاه، روي مين رفتند. دست وپاي قطع شده و پيكرهاي متلاشي آن ها مرا تحريك كرد كه دنبال آموزش مين بروم.

 

 

+ نوشته شده توسط بچه مشد در چهارشنبه بیست و ششم تیر 1387 و ساعت 11:9 |

بعد از حذف بنی‌صدر دیگر هیچ نظارتی بر عملكردها نبود كه این دو علت داشت یكی اعتماد مسؤولان رده بالای نظام به یكدیگر و دیگری شرایط بحرانی جنگ و لزوم یكدستی فضای سیاسی.
امام با هدف تمركز دادن سیاست داخلی بر جگ به عنوان پشتیبانی قاطع از اركان نظام فرمودند، من اعلام می‌كنم به همه ملت كه امورز مخالفت با دولت ، مخالفت با مجلس ، مخالفت با جمهوری اسلامی، مخالفت با ارگان‌هایی كه در جمهوری اسلامی است مخالفت با اسلام است و موجب تباهی در این كشور و این ملت است.
در اثر این حمایت بی‌چون و چرا كم‌كم تفكری بر كشور حاكم شد كه هرگونه انتقاد و تخرب را عین كفرتلقی می‌كرد. بنابراین هیچ ارزیابی از عملكردها ارایه نمی‌شد. از طرف دیگر هر روز مسؤولان و برنامه‌ریزان نظامی عدم توفیقات را به عوامل خارجی نسبت می‌دادند و مسؤولان اقتصادی مشكلات را به جنگ، در نتیجه فضایی بوجود آمده بود كه هیچ مسؤول ایرانی خطا كار به حساب نمی‌آمد. البته بسته بودن فضای سیاسی لازمه شرایط جنگ بود ولی تعطیلی باب انتقاد آفتی بود در جهت خودمحوری مسؤولان. همگان در طی سال‌های جنگ آنقدر به این فضا عادت كرده بودند كه مثلا وقتی نخست‌وزیر شنید كه شاید چند وزیرش را مجلس سوم رأی نگیرند استعفا كرد. البته با تذكر امام كه نظارت‌های قانونی را حق همه و مثبت دانستند مهندس موسوی استسعفایش را پس گرفت ولی توجه به این مثال به عنوان نمونه، گوشی‌ای از فضای آن روزها را ترسیم می‌كند.
بعد از فرسایشی شدن جنگ كم كم اختلافات بوجود آمد و تقریبا مرزها مشخص بود هر چند كه مرزبندی‌های فكری و اقدامات عملی به صورت زیرزمینی شكل می‌گرفت. امام كه از این اختلافات كاملا مطلع بودند هر از گاهی به مسؤولان تذكر می‌دادند كه باید این بار بزرگ را به منزل برسانیم و در این راه متحد باشیم و گرایشی خاص به این گروه و آن گروه نداشته باشیم».
سست شدن آرمان‌های اولیه انقلاب و سوءاستفاده برخی سودجویان كه در بحث‌های دولتی فعال بودند باعث شد كه فسادهایی از قبیل احتكار یا اختلاس كم كم نمایان شود. اضافه شدن این مشكلات بر اقتصاد بیمار كشور باعث می‌شد كه با تمام تلاشی كه دولت در جهت رفاه مردم اعمال می‌كرد مشكلی به نام تورم گریبانگیر كشور شود، یكی از نتایج طبیعی تورم آشكار شدن شكاف‌های اقتصادی و پیدایش اختلاف طبقاتی بود.
امام هیچ‌گاه در این دوران منكر مشكلات نبودند یكی از خصوصیات مؤثری كه رهبر را به افراد تحت رهبری نزدیك می‌كند این است كه او در مقام خود نشان دهد كه مشكلات مردم را درك می‌كند و از آنها آگاه است. امام با بیان اینكه «از حیث گرانی ما هم نگران هستیم، از این گرانی همه نگران هستند اما چاره چیست؟» خود و مردم را در یك جایگاه قرار می‌دادند. به عبارت دیگر ضمن قبول مسأله لاینحل بودن آن را با توجه به شرایط صریحا می‌گفتند و امید بیهوده نمی‌دادند. تأثیر این برخورد بر مردمی كه از عمق وجود به رهبر خود ایمان دارند باور مشكلات ، تحمل آنها و یاری رهبری می‌باشد. و از طرفی دیگر امام همیشه مردم را به یاد آرمان‌های انقلاب می‌انداختند. می‌فرمودند «ملتی كه برای شهاد می‌رود ملتی كه زن و مردش عاشق شهادت هستند دیگر از اینكه فلان چیز كم است فلان چیز زیاد است نمی‌نالد ... نرخش كم باشد ، نرخش زیاد باشد».
كلام امام تسكینی بود بر دردهای مردم و باعث می‌شد كه تأثیر این شرایط بر مردم بریدن از امام و انقلاب نباشد بلكه نهایتا وقتی از زبان مسؤولان مشكلات را ناشی از جنگ می‌شنوند كم كم از آن سرد شوند. ولی تأثیر این وضعیت بر مسؤولان مهمتر بود چرا كه در عین ناباوری طبقه جدیدی در كشور بوجود آمد كه سابقه انقلابی داشتند. شعار انقلابی هم می‌دادند ولی از امكانات رفاهی نسبتا بهتری برخوردار بودند. اثر منفی این واقعیت انكار ناشدنی بر مردم از تأثیر فشار اقتصادی آنها بسیار بیشتر بود. امام خمینی در این زمینه همیشه تذكرات را به مسؤولان گوشزد می‌كردند. می‌فرمودند «باید افراد متوجه این معنا باشند كسانی كه واقعا دلشان برای اسلام می‌تپد و برای كشورشان متوجه این معنا باشند كه پست میزان نیست مقام میزان نیست ....». ایشان بخصوص به روحانیت سفارش می‌كردند كه «من از دو جهت نگران هستم یك جهتی كه زی‌طلبگی در بین ما ضعیف بشود یا از بین برود یك جهت دیگر هم اینكه مبادا خدای نخواسته اختلاف پیدا بشود كه هر دو اینها از باب اینكه شما در جایی واقع شده‌اید كه مردم به شما توجه دارند و شما ارشاد می‌خواهید بكنید مردم را مبادا یك وقتی به واسطه خارج شدن ماها از زی‌طلبگی مردم را از ما منصرف كنند كه انصراف از روحانیت منتهی می‌شود به انصراف از اسلام».

+ نوشته شده توسط بچه مشد در شنبه پانزدهم تیر 1387 و ساعت 8:59 |

9ـ شرایط و وقایع سال‌های 62 تا 65
1ـ9) همانطور كه قبلا اشاره شد پیروزی‌های بعد از فتح خرمشهر و پیشروی‌های درون خاكعراق آنقدر چشمگیر نبود. طبق اطلاعات و آمار سیاه مثلا در یكی از موفق‌ترین عملیات‌های بزرگ یعنی خبر حدود 40% از اهداف مورد نظر تأمین شد. بعد از آن هم هر روز به علت تجهیز عراق مقابله دشوارتر می‌شد با در نظر گرفتن اینكه ایران هم مجبور بود به جز جبهه غرب و جنوب بخشی از نیروی خود را صرف مقابله جنگ نفتكش‌ها در خلیج فارس كند.

2ـ9) آمریكا پس از فتح خرمشهر برای اینكه ایران را دچار تشتت نیرو كند و از قدرت پیشروی ایران در عراق بكاهد توسط اسرائیل حمله به جنوب لبنان را ترتیب داد. توقع هم این بودكه ایران به خاطر حساسیت خاصی كه روی لبنان دارد بخشی از نیرو و تجهیزات خود را به آنجا منتقل كند. امام هر چند به زعم خودشان دیر ولی واقعا خیلی زود این مسأله را دریافته بودند. ایشان در یك سخنرانی فرمودند: «آمریكا ـ یك توطئه دیگری عمیق‌تر اجرا كرده است كه در این توطئه ما هم یك قدری باز می‌خوردیم و او این است كه یك نقطه‌ای كه پیش ما خیلی بزرگ است و ما نسبت به او حساسیت زیاد داریم آن غائله را پیش آورد تا اینكه ملت ما را از آن مطلبی كه در كشور خودش می‌گذرد و از آن جنگی كه در كشورخودش می‌گذرد غافل كند، قضیه هجوم اسرائیل به لبنان» و بعد به عنوان اینكه تكلیف دولت و ملت ایران را در این زمینه مشخص كرده باشند فرمودند «باید همه ملت ما و همه دولتمردان ما توجه به این معنا داشته باشند كه در عین حال كه ما لبنان را با ایران از حیث مصالح و مفاسد جدا نمی‌دانیم لكن نباید كاری بكنیم كه نتوانیم هم لبنان را و هم ایران را نجات دهیم ... ما راهمان این است كه باید از راه شكست عراق دنبال لبنان برویم».
البته از كمك‌های مخفی و موضع‌گیری صریح نسبت به این موضوع هیچ‌گاه حكومت ایران و خود حضرت امام غافل نشدند. مثلا در پاسخ به تبلیغات حكومت عراق برای صلح می‌گفتند «صلح‌طلبی شما مثل صلح‌طلبی اسرائیل است ـ یعنی واد شده است و شهرهای لبنان را گرفته است و حالا می‌گوید كه با ما بیایید دیگر آتش بس كنیم». و این نشان می‌داد كه هنوز لبنان برای ایران یك دغدغه است.

3ـ9) در كنار تحریم‌هایی كه علیه ایران اجرا می‌شد بلوكغرب می‌كوشید تا با در اختیار گذاشتن فن‌آوری‌های پیشرفته نظامی و سلاح‌های كشتار جمعی عراق را هر چه بیشتر تقویت كند كه در نتیجه بمباران تأسیسات اقتصادی ایران در همین ایام شكل گسترده‌تری به خود گرفت. به موازات این حمایت‌ها ابرقدرت شرق هم عملا و به شدت با ایران بر سر دشمنی افتاد. شوروی در ابتدای جنگ هر چند حمایتی از ایران نمی‌كرد ولی در فهرست پشتیبانان تمام عیار صدام هم قرار نداشت. چرا كه به عنوان قدتر مقابل آمریكا نمی‌خواست در این جنگ با او هم پیمان شود. شاید این تصور را هم روس‌ها داشتند كه در صورت پیروزی ایران از منفع منطقه بی‌نصیب نمانند. اما پس از چندی آشكارا تغییر موضع داده و كمك‌های شایانی به حكومت عراق كردند. این تغییر موضع چند علت داشت:
الف ـ ایران به خواسته‌ روس‌ها مبنی بر حمایت نكردن مجاهدین افغانی تن نداد.
ب ـ شوروی از آمریكا بر سر موضوع افغانستان امتیازاتی گرفت تا یكه تاز آن منطقه باشد و در قبال آن عراق را یاری كند.
ج‌ ـ انحلال حزب توده در سال 62 و دستگیری سران آن هم برای شوروی بسیار گران تمام شد. زیرا اركان اصلی این حزب همه جاسوس روس‌ها در ایران بودند و اعترافات و محاكمه آنها نه تنها شوروی را آزاد می‌داد بلكه آینده منافع آن دولت در ایران را در پرده‌ای از ابهام فرو می‌برد.
در مجموع شوروی پس از این چرخش ابتدا نیروی هوایی عراق را مجهز به میگ‌های 25 كرد كه با آن نیرو قدرت می‌داد بالاتر از سقف برد پدافند هوایی ایران پرواز كنند و به سادگی در آسمان شهرهای ایران خصوصا تهران ظاهر شد، و بمباران نمایند. و در حركت بعد هم لیبی را وادار كرد تا كارشناسان نظامی خود را پس از خرابكاری در سیستم هدایت موشك‌های زمین به زمین اسكاد و موشك‌های زمین به هوایسام از ایران خارج كند كه اولا قدرت مقابله موشكی ایران از بین می‌رفت و ثانیا از كار افتادن موشك‌های زمین به هوا پدافند هوایی تهران را بسیار ضعیف كرده بود كه باعث قدرت میگ‌های عراقی می‌شد.
البته پس از چندی كارشناسان ایرانی در میان ناباوری همگان این موشك‌ها را راه‌اندازی كردند ولی خسارات و تلفات این دوره بیش از اندازه بود. حكومت عراق هم چون به هیچ مرا می‌پایند نبود با بی‌رحمی تمام اهداف غیرنظامی را تخریب می‌كرد. توینبی می‌گوید: جنگ‌های ملی‌گرایانه بی‌رحمانه‌تر از جنگ های مذهبی است زیرا موضع یا بهاه دشمن‌ها كمتر معنوی و بیشتر مادی است». بگذریم از اینكه نه تها اهداف عراق ملی‌گرایانه نبود بلكه حزبی و تابع منافع آمریكا بود و بالطبع با وحشیگری تمام به ایران هجوم می‌آورد.

+ نوشته شده توسط بچه مشد در پنجشنبه نهم خرداد 1387 و ساعت 15:37 |

 حضرت امام بر اساس تحلیل خود از منطقه ذره‌ای امید به هیچ یك از حكومت‌های اطراف نداشتند. ندای ایشان در عرصه بین‌الملل فراید مظلومیت ملت انقلابی ایران بود، ایشان با دلی آكنده از درد می‌فرمودند. ما در منطقهای به زندگی مرگبار خود ادامه می‌دهیم كه اكثر حكما آن چشم و گوش بسته تحت فرمان آمریكا به جنایات اسرائیل و حزب بعث عراق مشروعیت می‌دهند و یا در جمع مهمانان خارجی دهه فجر فرموده ما كشورمان ، كشوری است كه جز خداوند تبارك و تعالی پناهی ندارد، این فریاد مظلومیت خود عامل دیگری بر وحدت مردم بود زیرا بر خلاف قبل از انقلاب كه وسعت جنایات آمریكا بواسطه ، رژیم پهلوی نیاز به روشنگری رهبران انقلابی داشت این بار چنگال خونین قدرت‌های ستمگر جهانیرا همه مردم بالای سر تك تك خودشان احساس می‌كردند و هر روز بر حقانیت موضع خودشان كه خط امام بود بیشتر پی می‌بردند كه نتیجه‌اش انسجام مضاعف بود.
امام بارها سران عرب منطقه را نصیحت كرده بودند ولی آنها هر روز از مواضع اسلامی و ضد اسرائیلی خویش عقب‌نشینی می‌كردند. كشورهای عربی از آنجا كه قدرت خود را بسیار كمتر از آن ارزیابی می‌كردند كه بتوانند در مقابل غرب قد علم كنند ـ شاید درسی بود كه از جنگ 6 روزه با اسرائیل گرفتند ـ خود را ناچار می‌دیدند در زیر علم قدرتی بزرگتر باشد. امامدر دفاعات متعدد آنها را به حمایت از ایران و وحدت با دیگر مسلمین دعوت كرده بودند ولی بیش از آنكه به اسلام ایمان داشته باشند از آمریكا می‌ترسیدند. حتی دولت خودگردان فلسطین كه همان حیات دوباره خود را مدیون انقلاب اسلامی ایران بود. از ابتدا جنگ اعلام بی‌طرفی كرد دولتی كه نه بسط یدی داشت و نه قدرتی.
شیوخ عرب آنقدر مرعوب قدرت آمریكا شده بودند كه هر روز طرحی را برای صلح با اسرائیل دست و پا می‌كردند. یك روز معاهده كمپ دیوید در روز دیگر طرح 8 ماده‌ای فهد. امام خمینی پس از فتح خرمشهر با ادبیات سیاسی خاصی خطاب به اعراب كه ناشی از ناامیدی نسبت به اصلاح آنان بود صریحا آنها را تهدید كردند تا اگر به دامن اسلام پناه نمی‌آورند لااقل با خیال آسوده هم جذب آمریكا نشوند. ایشان در پیامی كه به مناسبت فتح خرمشهر صادر كردند در مورد همان طرح‌ها فرمودند. «ما خطر بزرگ برای كشورهای اسلامی خصوصا حرمین شریفین می‌دانیم. اسلام به ما اجازه سكوت نمی‌دهد. و یا در آستانه حج و زمانی كه زمزمه‌های ـ مبنی بر محروم كردن ایران از آن بود فرمودند «من به حكومت‌های اطراف خلیج و به حكومت‌های منطقه هشدار می‌دهیم كه دست از مخالفت با ایران و مساعدت با صدام بردارند .... ننشینند در كاخ‌های بزرگ خودشان و خیال كنند كه حالا كه در كاخ هستیم پس به ایران هم می‌توانیم چه بكنیم. خدا نكند كه امسال حجاج ایرانی نروند به مكه و خدا نكند كه این اسباب نشوند كه اسلام و مسلمین انفجار در آنها حاصل بشود و دیگر نه شیخی وجود پیدا بشود و نه از بستگان آمریكا»
جهان غرب از اتحاد احتمالی دنیای اسلام هراس داشت امام این را می‌دانستند و مدام تذكر می‌دادند. آمریكا می‌ترسد چنانچه صدام از بین برود .... ملت عراق یك حكومتی خودش تأسیس می‌كند موافق میل خودش اسلامی و اگر ایران و عراق به هم پیوند پیدا كنند و اتصال پیدا كنند سایر این كشورهای كوچولویی كه در منطقه هست آن هم به اینها می‌پیوندند و آمریكا از این منطقه ارزخیز كه برای او حاضر است هزاران لشكر خودش را از بین ببرد محروم خواهد شد» با این تحلیل بود كه خطاب به اعراب می‌گفتند: «شماها چه داعی دارید كه دایما دم از این می‌زنید كه ایران خطر است برای ما؟ ایران خطر است برای آمریكا ایران خطر است برای شوروی ، نه برای شما ، ایران رحمت است برای شما»

+ نوشته شده توسط بچه مشد در پنجشنبه دوم خرداد 1387 و ساعت 14:6 |