يادداشت هاي مكتوب از روش هاي دلنشين ادبي است؛ روشي براي باقي گذاردن ردي از حوادث زندگي؛ خصوصاً يادداشت هاي ايام دفاع مقدس كه با مرور زمان، عيار آنها عيان تر مي گردد.
علي عاصمي هم دفترچه هايي از خاطرات آن ايام دارد. در آغاز يكي از اين دفترچه ها نوشته است:
* «تصميم نداشتم چنين كاري بكنم و چون از خودستايي و تعريف از خود خوشم نمي آيد، نمي خواستم بنويسم ولي بعداً به پيشنهاد يكي از برادران كه گفت: اينها تاريخ خواهد شد و چون مسأله ي شخصي در كار نيست و مسأله ي يك جريان و ايثارهايي است كه از برادران در اين جبهه ها مي شود و به علت اين كه به باد فراموشي سپرده نشود، تصميم گرفتم از همين الان شروع كنم... در بين اگر داستاني از خودم نقل كردم، برادران حمل بر خودستايي نكنند زيرا خدا از وجود هر انساني بهتر آگاه است و اگر از نظر انشايي ايرادي داشت، به بزرگي خودتان بر من ببخشاييد.»
* اولين گروهي بوديم كه پس از جنگ اعزام شديم؛ دو اتوبوس شب در جلو روابط عمومي سپاه كاشمر ايستاده بودند. تعداد 96 نفر از برادران بسيجي در داخل محوطه ي سپاه آماده ي رفتن به جبهه بودند ولي من هر چه اصرار كردم كه من را هم ببرند، قبول نكردند. هر چه گريه كردم كسي نبود كه به من جواب مثبت بدهد، همه مي گفتند تو كوچك هستي. آن موقع من 17 سال داشتم و مي گفتند از 18 سال به بالا اعزام مي كنيم. اتوبوس ها آماده ي رفتن شدند. بچه ها سوار شدند و من هنوز گريه مي كردم، ولي جواب رد مي شنيدم. در آخرين لحظه ها كه ماشين ها در حال حركت بودند، من سوار اتوبوس شدم. وسط هاي راه خودم را به مسؤول بچه ها معرفي كردم. گفت: تو اينجا چه كار مي كني؟ گفتم: حالا كه آمدم ديگر. گفت: بايد برگردي. گفتم: دلم را نشكن و با اصرار زياد و پافشاري، برادر جواد را راضي كردم كه اسم من را هم نفر نود و هفتم بنويسد و ليست را بست.
* مردم به قدري شيريني و شكلات و آجيل، به ما داده بودند كه تا 3ـ2 روز غذايمان شيريني بود... با گروه هاي ديگر اعزامي از استان، آموزش ديديم؛ بعد از يك هفته كوچك ها را كنار زدند كه من خود را جزو بزرگ ها جا زدم. سربازي نرفته ها را جدا كردند، باز هم من جزو سربازي رفته ها خود را جا زدم...
محمد اوليائي هم جزو ما بود؛ چون سنش بالا بود، اعلام شد كه مسن ها اعزام نمي شوند؛ رفت حرم حضرت رضا (ع). وقتي آمد گفت كه من جواز گرفتم كه همين طور هم شد.
* در مسير راه، خيلي خوشحال بوديم كه به زودي به خط مقدم جبهه مي رسيم. به اهواز كه رسيديم، شهر خالي از مردم بود؛ فقط منافقين مانده بودند كه گراي نيروهاي اعزامي را مي دادند تا عراقي ها كه نزديك «نورد اهواز» بودند، با خمپاره محل آنها را بزنند. با اين وضعيت، شب بعد در تاريكي مطلق با چند اتوبوس به خارج شهر رفتيم و پس از چند جابجايي در يك هفته، در مدرسه ي شهيد جلالي در حصيرآباد مستقر شديم. در اين يك هفته، خورديم و خوابيديم و خبري از خط نبود. بچه ها كه به اميد جبهه از منزل خارج شده بودند، پس از گذشت يك ماه، هنوز رنگ جبهه را نديده بودند. صبح ها پس از صبحانه، منتظر ظهر بوديم كه نهار بخوريم و پس از نهار، منتظر شب كه شام بخوريم. از بيكاري، بعضي ها فوتبال، بعضي واليبال و عده اي هم سه به سه قطاربازي مي كردند. غافل از اين كه توطئه ي بني صدر همين خسته كردن بسيج است. حالا بچه ها يك ماه بود كه از خانه هايشان دور شده بودند و خستگي و بيكاري، باعث شد تعداد ما هر روز كمتر شود به حدي كه كاشمري ها به 18 نفر رسيده بودند. يك روز ما را با وعده ي پيوستن به گروه چمران به اردوگاه درب خزينه بردند. آنجا چادرهايي بود و نيروهاي خراساني «ام يك» و قمي ها «برنو» داشتند. آب اردوگاه بسيار شور بود كه موقع وضو چشمانمان به شدت مي سوخت. غذا بسيار كم بود كه به 18 نفر گروه ما فقط دو كاسه آن هم خرما پلو مي دادند. در اين مدت، يك وعده غذاي كافي نخورديم.
* يك شب آماده باش بوديم و پياده روي داشتيم. غذاي خيلي زيادي دادند؛ هر دو نفر يك كنسرو بادمجان. به هر كس يك «ام يك»، دو تا پتو و يك كوله پشتي دادند و 35 كيلومتر راهپيمايي كرديم. ما بچه هاي كاشمر آخر صف بوديم. عبدالله هلالي براي ما داستان تعريف مي كرد؛ 12 كيلومتر از راه را يك داستان گفت. صبح با اتوبوس به مدرسه ي جلالي برگشتيم. هر روز عراقي ها پرتحرك تر مي شدند ولي ما بيكارتر. يك دفعه گفتند برويد دور اهواز ميله بكاريد (ظاهراً دستور بني صدر بود) يك متر آن بيرون باشد تا عراقي ها نتوانند وارد اهواز شوند!كه ما در اول جاده ي سوسنگرد، روبروي تپه هاي فولي آباد اين كار را كرديم. ما كه نه تجربه ي نظامي داشتيم و نه چيزي ياد داشتيم، فكر مي كرديم آن هم يك تاكتيك است و نمي گفتيم كه عراقي كه در سوسنگرد است، چرا از آن جا جلوش را نمي گيري و آمدي 50 كيلومتر عقب و دور اهواز را نرده مي كشي؟ مگر يك عراقي قدرت ندارد از تانك بيايد پايين و آن را بردارد؟ خلاصه هدف اين بود كه از ما بيگاري بكشند و ما را خسته كنند تا ما خودمان بيزار شويم از جنگيدن. زيرا نه به ما پول مي دادند نه هيچ چي، حتي يك روز يكي از برادران پول حمامش را از من گرفت.
هنوز آن ميله هاي مسخره اي كه به زمين كرده ايم، در اول جاده ي سوسنگرد هست. به قدري از اين اوضاع خسته شده بوديم كه خدا مي داند، ولي چاره اي هم نداشتيم. كم كم داشتيم متوجه مي شديم كه هدف اين خائن ها چيست؟ ما هم كه تعدادمان به شش نفر رسيده بود، هم قسم شديم كه هر چه اذيتمان كردند، از اين جا نرويم تا اين كه به جبهه اعزام شويم.
* يك روز خبر دار شديم كه سپاه خراسان در اهواز اقدام به تشكيل يك ستاد كرده است. لذا من و يكي از برادران رفتيم و ستاد را پيدا كرديم و با برادر (شهيد) «رستمي» كه آن زمان فرمانده ي آنجا بود، صحبت كرديم. خيلي ناراحت شد و گفت: بچه هاي ما در جبهه ها از كمبود نيرو هر شب 4 تا 6 ساعت نگهباني مي دهند و اين خائن ها اين همه نيرو را در آنجا خوابانده اند. برويد بقيه ي برادرانتان را هم بياوريد. رفتيم بچه ها را بياوريم، مانع شدند و همان «ام يك» ها را هم از ما گرفتند و دست خالي به ستاد رفتيم. در ستاد هم مجهز به «ام يك» شديم ولي از شانس بد ما هنوز جبهه نصيبمان نشده بود و گفتند بايد برويد در پليس راه سربندر يك هفته باشيد و سپس به جبهه برويد. ما هم كه هم قسم شده بوديم كه تا جبهه با هم باشيم، به آنجا هم رفتيم. پليس ها هم بودند ولي وقتي كه ديدند ما هستيم، آنها نگهباني نمي دادند...
* خط مقدم، همان جاده ي سوسنگرد اهواز بود. وارد خط كه شديم، تمام ذهنيات ما اشتباه از كار درآمد. ما از جبهه و جنگ و سنگر چيز ديگري در ذهنمان بود. فكر مي كرديم سنگر جايي است يا سوراخي است در زمين كه بايد داخل آن بنشينيم و مواظب باشيم ببينيم كي عراقي سرش را از سنگرش بيرون مي آورد و ما شليك كنيم، ولي وقتي كه وارد شديم، نه تنها سنگرها آن طور نبود، بلكه اصلاً عراقي ديده نمي شد. فقط مي گفتند آن روبرو 7 كيلومتر آن طرف تر، عراقي ها هستند. از خاكريز كه خبري نبود، بگذرد از هيچ چيز خبري نبود. همه مان با «ام يك» بوديم به جز پنج پاسدار كه در گروهان، «ژ3» داشتند. سنگرها همچون قبرهايي بي سقف بودند. اگر هم سقفي داشت، خار بود. براي اولين دفعه بود كه خمپاره اي در نزديكي هاي ما به زمين خورد و تازه متوجه شديم كه نخير، جنگ، جنگ نامردي است و از دور يكديگر را مي كوبند. كم كم داشتيم متوجه مي شديم كه جنگ يعني چه و آموزش هايي كه ديده ايم، هيچ به دردمان نمي خورد و هم اكنون هم من بر اين اعتقادم كه جنگ را بايد در جنگ آموخت...

