يادداشت هاي مكتوب از روش هاي دلنشين ادبي است؛ روشي براي باقي گذاردن ردي از حوادث زندگي؛ خصوصاً يادداشت هاي ايام دفاع مقدس كه با مرور زمان، عيار آنها عيان تر مي گردد.شهید عليرضا عاصمي هم دفترچه هايي از خاطرات آن ايام دارد. در آغاز يكي از اين دفترچه ها نوشته است:
«تصميم نداشتم چنين كاري بكنم و چون از خودستايي و تعريف از خود خوشم نمي آيد، نمي خواستم بنويسم ولي بعداً به پيشنهاد يكي از برادران كه گفت: اينها تاريخ خواهد شد و چون مسأله ي شخصي در كار نيست و مسأله ي يك جريان و ايثارهايي است كه از برادران در اين جبهه ها مي شود و به علت اين كه به باد فراموشي سپرده نشود، تصميم گرفتم از همين الان شروع كنم... در بين اگر داستاني از خودم نقل كردم، برادران حمل بر خودستايي نكنند زيرا خدا از وجود هر انساني بهتر آگاه است و اگر از نظر انشايي ايرادي داشت، به بزرگي خودتان بر من ببخشاييد.»
2
در مسير راه اعزام از کاشمر، خيلي خوشحال بوديم كه به زودي به خط مقدم جبهه مي رسيم. به اهواز كه رسيديم، شهر خالي از مردم بود؛ فقط منافقين مانده بودند كه گراي نيروهاي اعزامي را مي دادند تا عراقي ها كه نزديك «نورد اهواز» بودند، با خمپاره محل آنها را بزنند. با اين وضعيت، شب بعد در تاريكي مطلق با چند اتوبوس به خارج شهر رفتيم و پس از چند جابجايي در يك هفته، در مدرسه ي شهيد جلالي در حصيرآباد مستقر شديم. در اين يك هفته، خورديم و خوابيديم و خبري از خط نبود. بچه ها كه به اميد جبهه از منزل خارج شده بودند، پس از گذشت يك ماه، هنوز رنگ جبهه را نديده بودند. صبح ها پس از صبحانه، منتظر ظهر بوديم كه نهار بخوريم و پس از نهار، منتظر شب كه شام بخوريم. از بيكاري، بعضي ها فوتبال، بعضي واليبال و عده اي هم سه به سه قطاربازي مي كردند. غافل از اين كه توطئه ي بني صدر همين خسته كردن بسيج است. حالا بچه ها يك ماه بود كه از خانه هايشان دور شده بودند و خستگي و بيكاري، باعث شد تعداد ما هر روز كمتر شود به حدي كه كاشمري ها به 18 نفر رسيده بودند.
3
يك دفعه گفتند برويد دور اهواز ميله بكاريد (ظاهراً دستور بني صدر بود) يك متر آن بيرون باشد تا عراقي ها نتوانند وارد اهواز شوند!كه ما در اول جاده ي سوسنگرد، روبروي تپه هاي فولي آباد اين كار را كرديم. ما كه نه تجربه ي نظامي داشتيم و نه چيزي ياد داشتيم، فكر مي كرديم آن هم يك تاكتيك است و نمي گفتيم كه عراقي كه در سوسنگرد است، چرا از آن جا جلوش را نمي گيري و آمدي 50 كيلومتر عقب و دور اهواز را نرده مي كشي؟ مگر يك عراقي قدرت ندارد از تانك بيايد پايين و آن را بردارد؟ خلاصه هدف اين بود كه از ما بيگاري بكشند و ما را خسته كنند تا ما خودمان بيزار شويم از جنگيدن.
هنوز آن ميله هاي مسخره اي كه به زمين كرده ايم، در اول جاده ي سوسنگرد هست. به قدري از اين اوضاع خسته شده بوديم كه خدا مي داند، ولي چاره اي هم نداشتيم. كم كم داشتيم متوجه مي شديم كه هدف اين خائن ها چيست؟ ما هم كه تعدادمان به شش نفر رسيده بود، هم قسم شديم كه هر چه اذيتمان كردند، از اين جا نرويم تا اين كه به جبهه اعزام شويم.
4
يك روز خبر دار شديم كه سپاه خراسان در اهواز اقدام به تشكيل يك ستاد كرده است. لذا من و يكي از برادران رفتيم و ستاد را پيدا كرديم و با برادر «رستمي» كه آن زمان فرمانده ي آنجا بود، صحبت كرديم. خيلي ناراحت شد و گفت: بچه هاي ما در جبهه ها از كمبود نيرو هر شب 4 تا 6 ساعت نگهباني مي دهند و اين خائن ها اين همه نيرو را در آنجا خوابانده اند. برويد بقيه ي برادرانتان را هم بياوريد. رفتيم بچه ها را بياوريم، مانع شدند و همان «ام يك» ها را هم از ما گرفتند و دست خالي به ستاد رفتيم. در ستاد هم مجهز به «ام يك» شديم ولي از شانس بد ما هنوز جبهه نصيبمان نشده بود و گفتند بايد برويد در پليس راه سربندر يك هفته باشيد و سپس به جبهه برويد. ما هم كه هم قسم شده بوديم كه تا جبهه با هم باشيم، به آنجا هم رفتيم. پليس ها هم بودند ولي وقتي كه ديدند ما هستيم، آنها نگهباني نمي دادند...
5
خط مقدم، همان جاده ي سوسنگرد اهواز بود. وارد خط كه شديم، تمام ذهنيات ما اشتباه از كار درآمد. ما از جبهه و جنگ و سنگر چيز ديگري در ذهنمان بود. فكر مي كرديم سنگر جايي است يا سوراخي است در زمين كه بايد داخل آن بنشينيم و مواظب باشيم ببينيم كي عراقي سرش را از سنگرش بيرون مي آورد و ما شليك كنيم، ولي وقتي كه وارد شديم، نه تنها سنگرها آن طور نبود، بلكه اصلاً عراقي ديده نمي شد. فقط مي گفتند آن روبرو 7 كيلومتر آن طرف تر، عراقي ها هستند. از خاكريز كه خبري نبود، بگذرد از هيچ چيز خبري نبود. همه مان با «ام يك» بوديم به جز پنج پاسدار كه در گروهان، «ژ3» داشتند. سنگرها همچون قبرهايي بي سقف بودند. اگر هم سقفي داشت، خار بود. براي اولين دفعه بود كه خمپاره اي در نزديكي هاي ما به زمين خورد و تازه متوجه شديم كه نخير، جنگ، جنگ نامردي است و از دور يكديگر را مي كوبند. كم كم داشتيم متوجه مي شديم كه جنگ يعني چه و آموزش هايي كه ديده ايم، هيچ به دردمان نمي خورد و هم اكنون هم من بر اين اعتقادم كه جنگ را بايد در جنگ آموخت...
6
صبح يكي از روزها با بچه ها تصميم گرفتيم حدود 2 كيلومتر جلوتر برويم و سنگر بكنيم. زيرا از اين فاصله هيچ نمي ديديم. حتي اگر جنگ تمام مي شد و عراق عقب نشيني مي كرد، شايد ما هنوز همان جا نگهباني مي داديم.
صبح ساعت 10 رفتيم جلو سنگر كنديم. ارتش هم وقتي ديد ما جلو هستيم، آمد و در كنار ما مستقر شد. گروهان ما 35 نفر بوديم، زيرا گردان در آن وقت 100 نفر بود. پس از چندي، برادر رستمي با مراجعه به شوراي عالي دفاع به آقاي خامنه اي گفته بود: شما به ما سلاح بدهيد تا با همين نيروي كم، دشمن را از منطقه ي خودمان بيرون كنيم...
يادم هست كه همان روز كه برادر رستمي از تهران برگشته بود، بچه ها را در ميدان جمع كرد و گفت: برادران! با اين بني صدر بايد سوخت و ساخت و بني صدر نمي خواهد به سپاه كمك كند. اين اولين حرفي بود كه بر عليه بني صدر شنيدم و با حالت گريه مي گفت: برادران! بايد با همين «ام يك» ها به عراق حمله كنيد و از آنها كلاش بگيريد و اين جمله اش در تاريخ 17 دي 59 به عمل پيوست و پس از حمله اي كه در 17 دي انجام شد و البته باز خيانت بني صدر در اين حمله باعث شد كه پس از 20 كيلومتر پيشروي 23 كيلومتر عقب نشيني كنيم و از 53 تانك چيفتن 3 تاي آن برگشت.
7
يك روز كه از جلو سنگرهاي خودي مي گذشتم، متوجه ديده بان خمپاره ي ارتش شدم. با وجود اين كه هيچ چيز از عراقي ها به جز شبحي از دور پيدا نبود، ولي ديده بان مرتب دستور مي داد خمپاره بزنند. هر روز هم پس از شليك 50 ـ 40 گلوله به سنگر برمي گشت. به فكر افتادم ديده باني ياد بگيرم. چون فرمانده ي گروهان بودم، پيش سروان مسؤول خمپاره رفتم و گفتم: چون هر روز با ديده بان شما يك محافظ هم مي رود، اين محافظ را از برادران بسيج بگيريد.او هم كه از خدا مي خواست سربازانش جلو نروند، قبول كرد و گفت: فردا صبح يكي از بچه ها را بفرست. فردا صبح خودم با اين سرباز جلو رفتم، ولي چون من با او بودم، خجالت كشيد آنجا بنشيند، لذا كمي جلوتر آمد. فرداي آن روز مي خواست جاي ديروز بنشيند، من مانع شدم. گفتم: از اين جا چه مي بيني كه اينقدر گلوله هاي بيت المال را هدر مي دهي؟ اسلحه را از ضامن خارج كردم و گفتم: جلو مي روي يا شليك كنم؟ خلاصه جلو رفت ولي زود برگشت. فردا به سروان گفتم كه من مي توانم ديده باني كنم، اگر خواستيد من جاي آن سرباز مي روم. اول باورش نمي شد، ولي وقتي چند سؤال كرد، متوجه شد كه بلد هستم. صبح به اتفاق يكي از برادران گروه چمران جلو رفتيم، ولي آن روز بعد از شليك 20 گلوله، ديگر نزدند. روز بعد، شايد 5 گلوله هم براساس گراي ما نزدند.
براي دفعه ي بعد تصميم گرفتيم با استفاده از تاريكي، بيشتر جلو برويم. به فاصله ي 500 متري عراقي ها كه رسيديم، باران شديدي شروع شد. از داخل شيار كه به اتفاق برادر افشار از نيروهاي نامنظم مي رفتيم، كاملاً خيس و گلي شده بوديم. خيلي مشكل بود و سخت، ولي از اين كه چند لحظه ي ديگر در نزديك ترين فاصله ي آنها هستيم، سختي ها را تحمل مي كرديم تا به آخرين نقطه رسيديم. باران هنوز مي باريد و با لباس هاي خيس، مي لرزيديم و ايستاده بوديم تا هوا صاف شود. هوا صاف شد، ولي باران مي آمد. شروع كردم به ديده باني و از آن فاصله ي نزديك با چشم بدون دوربين بهتر مي شد ديد. گرا گرفتيم و با بيسيم به عقب گفتم. ولي برخلاف انتظار، ناگهان از بيسيم اين جمله را شنيديم:«اي بابا! شما هم حال داريد توي اين هوا رفته ايد. من كه حال ندارم از سنگرم بيايم بيرون و شليك كنم.» اين جمله چنان تيري زهرآگين بر قلبمان فرو نشست. بعد هم بيسيم ها را خاموش كردند. ماهم دو پا از دو دست درازتر برگشتيم و لباس ها را پهن كرديم. فردا صبح دوباره رفتيم جلو به حدي كه توانستيم ماشين غذا و آمبولانس و 20مزدور را به هلاكت برسانيم و برگشتيم. البته آن روز از داخل بيسيم به ما خيلي فحش دادند كه مگر شما جانتان را دوست نداريد؟ چرا آنقدر جلو رفتيد؟ بعدا تشويق نامه اي به من دادند كه آن را پاره كردم و مسائل ديگري پيش آمد كه مرا از ديده باني اخراج كردند.
8
يك روز صبح بيكار بوديم برادران گفتند بياييد« هرنگ هرنگ » بازي كنيم. من هم كه مدتي بود از بازي ها كناره گيري كرده بودم، بدم نمي آمد كه بازي كنم. حدود نيم ساعت كه از بازي گذشته بود، برادر«عبدالله هلالي» از سنگر بيرون آمد و مرا صدا زد وگفت: علي! حيف نيست كه وقتتان را اين طور بگذرانيد؟ تو كه مسئولي، نبايد بگذاري بچه ها اين كارها را بكنند. بيا بنشين و قرآن بخوان. ببين خدا درباره ي بهشت و رزمندگان راه حق چه فرموده است؟ تو مي داني كه اگر مردم شهرها بفهمند كه نان ونمك آن ها را مي خوريم و هيچ كاري برايشان انجام نمي دهيم، ديگر براي من وتو كسي چيزي نخواهد فرستاد؟ فرداي قيامت، جواب خدا را چه خواهيد داد؟ شماها سه ماه است در سنگر مي خوريد ومي خوابيد و يك قدم از سرزمين اسلاميتان را آزاد نكرديد. چرا اعتراض نمي كنيد؟ اگر ارتش كمك نمي كند، خودمان كه هستيم. بياييد برويم حمله كنيم، تا دشمن احساس ناامني كند.
آن روز به قدري بچه ها را تحريك كرد كه فرمانده ي گردان را خواستيم و عبدالله به عنوان نماينده ي ما صحبت كرد و يقه ي فرمانده را چسبيد. جواب اين بود كه بايد از بالا دستور حمله صادر شود. عبدالله قانع نشد و مي گفت:«هر كه حاضر براي حمله است، بيايد با من برويم.» به جز برادر مهدي، كس ديگري نرفت. دو نفري نشستند و طرح حمله ريختند و خداحافظي كردند و رفتند جلو. ما همه نگران بوديم، زيرا حمله ي دو نفري، وضعش مشخص بود. تا آخرين نقطه ي ممكن جلو رفته بودند ولي متوجه شده بودند كه اسلحه ي مهدي خراب است. عبدالله خيلي ناراحت شده بود.
۹
داخل سنگر بودم كه يكي آمد وگفت: علي! در200 متري ما جعبه هاي سفيدي است كه در سبز دارد، عكس تاج هم روي آن است ، يك مقدار خاك روي آن ها ريخته اند و اگر نزديك آن ها بشويم، منفجر مي شود. از سنگر بيرون آمديم، مقداري جلو رفتيم، ولي از ترس نزديك نشديم. رفتيم به ارتشي ها گفتيم. گفتند اسم اين ها مين است، شما هم طرف آن ها نرويد. گفتيم: خب اگر اين طوري است، بدهيد ببريم جلوعراقي ها بگذاريم، چرا جلو سنگرهاي خودمان گذاشته ايد؟ شهيد هلالي خيلي ناراحت بود كه چرا اين ها را به ما نمي دهند؟ من مسئول بچه ها بودم. دوباره با ارتشي ها صحبت كردم. جناب سروان به من گفت: بچه بسيجي! اين ها دو سال دوره دارد.آمدم به بچه ها گفتم. باز هلالي اعتراض كرد كه چرا خودشان نمي برند جلوعراقي ها؟ آنقدر آن روز به سنگر ارتش رفتيم وبرگشتيم كه قرار شد مين ها را از جلو خودمان بردارند. البته فقط تعدادي از آن ها را از جلو سنگرهاي ما برداشتند.
فردا صبح ساعت 10 دو تا تويوتا از اهواز آمده بودند. از خط ما كه رد شدند، تا بچه ها خواستند جلويشان را بگيرند، يك دفعه صداي انفجار آمد و بچه هاي سپاه، روي مين رفتند. دست وپاي قطع شده و پيكرهاي متلاشي آن ها مرا تحريك كرد كه دنبال آموزش مين بروم.

