به ايشان گفتم: «عليرضا جان! بالاخره ما بايد براي خواستگاري به يك جايي برويم، طرف چه خصوصياتي داشته باشد؟» گفت: «در مرحله ي اول، نه مال و نه ثروت و نه زيبايي در نظرم هست. فقط ايمان؛ بايد شخص با ايماني باشد. پدر و مادرش هم، انسان هاي خوبي باشند. ديگر اين كه بايد مقلد حضرت امام باشد. يك شرط هم دارم و آن اين است كه: من تا روز آخر زندگي ام در جبهه هستم و ايشان (خانمم) هم بايد در آن جا همراه من باشد. اگر حاضر باشد به جبهه بيايد، من با او ازدواج مي كنم، درغير اين صورت، حاضرنيستم ازدواج كنم.» خلاصه براي ايشان، زني با شرايطي كه مي خواست، پيدا كرديم و او را داماد كرديم.
راوي: مادر شهيد
فاصله ي بين عقد و شروع زندگي من با آقاي عاصمي، بيش از سه ماه طول نكشيد. موقع شروع زندگي مان، ايشان به اهواز رفت و يك اتاق از هتلي را كه در اختيار رزمندگان قرار داده بودند، گرفت. وسايلي را كه براي شروع زندگي مان ضروري بود، برداشتيم و به اهواز رفتيم. اتاقي كه گرفته بوديم، فضايش به قدري محدود بود كه وقتي مهمان مي آمد، از اتاق همسايه مان استفاده مي كرديم. حتي جايي براي لباس پهن كردن نداشتيم. هر موقع لباس مي شستيم، طنابي را داخل اتاق مي بستيم و لباس ها را روي آن پهن مي كردم.
راوي: همسر شهيد

