متن کتاب پروانه وار
انتخاب و بازنویسی: حمید هنرور
تقديم به ارواح پر فتوح شهداي تخريب ، قهرمانان جاودانه ي كوي حبيب
سخن اول
اي مرغ سحر، عشق ز پروانه بياموز
كان سوخته را جان شد و آواز نيامد
اين مدعيان در طلبش بي خبرانند،
كان را كه خبر شد، خبري باز نيامد
قصه ي عشق و عاشقي، حكايت پروانه و شمع است.
حكايت فدا شدن و فنا شدن در «سير الي الله» است.
اين مجموعه كه تذكره ي اولياء الهي و بيان خاطرات تلخ و شيرين شهيدي حماسه آفرين، از تبار راست قامتان هميشه ي تاريخ است، در حقيقت نمايانگر اخلاص و صفا و بيانگر شجاعت ها و رشادت هاي كم نظير رزمندگاني است كه عاشقانه و آگاهانه به نداي حسين زمان، لبيك ارادت گفتند و در راه او سر و جان باختند و عاشوراهاي مكرّري را در كربلاي جبهه ها آفريدند.
اين خاطرات و عبارات خواندني و شنيدني، انتخابي است از مجموعه ي خاطرات و دست نوشته هاي تخريبچي گمنام و بسيجي خوشنام،سردار شهيد عليرضا عاصمي ، او كه تا پايان زندگي 24 ساله و سراسر عقيده و مبارزه اش، ناشناخته ماند تا آنجا كه نزديكترين اقوام و دوستانش نيز تا روز شهادتش نمي دانستند، اين دانشجو معلم وارسته و بسيجي شايسته كه عضو شوراي فرماندهي تيپ ويژه ي پاسداران بود، همزمان فرماندهي تخريب لشكر 43 امام علي عليه السلام و قرارگاه هاي كربلا،نجف اشرف و خاتم الانبياء (ص) را در جبهه هاي جنوب و غرب كشور بر عهده داشته است و پيشنهاد قبول فرماندهي يا جانشيني لشكر پنج نصر را به دليل اهميت حضور در جبهه ها نپذيرفته است.
به اميد آن كه، همگان و به ويژه نسل جوان و آينده ساز، با مطالعه ي اين خاطرات حماسي و شناخت زواياي اين پروانگان سوخته جان، بيشتر با رمز و راز عشق و عاشقي آشنا شوند و پرچم پرافتخار اين قهرمانان را، شجاعانه تر و مردانه تر بر دوش گيرند و جان وجواني خويش را همچون شهيدان و ايثارگران هشت سال دفاع مقدس فداي اسلام و هدفي مقدس و ماندگار كنند.
ان شاءالله.
نشان در بي نشاني...
ساقي آمد، جام مي آورد پيش
جرعه جرعه بردمان از ياد خويش
عكس روي يار در جام اوفتاد
بس دل عاشق كـه در دام اوفتـاد
در هواي خاك كويش بي شمار
رخـت بربستنـد يـاران از ديـار
سوختند و باز بر آتش زدند
طعنـه بـر افسـانه ي آرش زدنـد
شعله ها در جان ما افروختند
عـاشقـان را سـرّ عشـق آموختند
ديگر اينجا نام از مجنون نماند
نـام جـز از خفتـگان در خون نماند
در مقام عشق، گمنامي خوش است
غرقه در خون، باده آشامي خوش است
صديقه ي وسمقي، شاعره ي معاصر
يك كهكشان ستاره
... رضا جان، چه خوب است كه خفاش ها دستشان به آسمان نمي رسد، وگرنه تو را و ديگر ستاره هاي كهكشانِ راه مكه را مي چيدند و چلچراغ هاي قصرهاي بهشتي را
مي شكستند .
گروهي، جنگ را دوران غم باري مي خوانند كه گذشته و يادگاران جنگ را ثمرات يك نسل تلف شده مي پندارند و مقصودشان از آن نسل تلف شده، من و تو هستيم رضا جان و همه ي آن بسيجيان عاشقي كه ملازم ركاب آن كساء در سفر معراج بوده اند. من كه نه، تو
تو و حاج همت، كريمي، دستواره، عليرضا نوري، حسين خرازي و عاصمي و... .
همه ي آن يكصد هزار ستاره ي كهكشان راه مكّه...
كاش مرا نيز در منظومه ي خويش مي پذيرفتي و مي كشاندي و با خود مي بردي...
نامه اي به بهشت / نوشته ي سيّد شهيدان اهل قلم شهيد سيد مرتضي آويني
1
يا علي گفتيم و عشق آغاز شد
مهر ماه سال 1359 و پنجمين روز شروع جنگ بود. در شهر اعلام شد كه نيروي داوطلب مي خواهند. صبح فردا حدوداً 200 نفر مقابل ساختمان سپاه آماده ي اعزام بودند. همه را به خط كردند تا تعدادي را گلچين كنند. 96 نفر انتخاب و ثبت نام شدند. ليست را كه مرور كردم، فهميدم مرا به حساب نياورده اند. اصرار و التماس هايم فايده اي نداشت. مي گفتند: براي اعزام به جبهه ها كوچكي... مانده بودم كه چه بايد كرد...
2
... دل شكستن هنر نمي باشد
بعد از اذان مغرب، اتوبوس ها آماده ي حركت بودند.نماز را كه خواندم رفتم و پنهان از چشم ها در انتهاي اتوبوس مخفي شدم. در بين راه كه مسئول نيروها با خبر شد گفت:«بايد همين جا پياده شوي و به كاشمر برگردي.»
به دست و پايش افتادم و گفتم ترا به خدا دلم را نشكن. بقيه ي بچه ها هم وساطت كردند. راضي شد. به زور دفترش را باز كرد و در رديف 97 نوشت: علي رضا عاصمي.
3
شهر شهادت
نيمه هاي شب بود كه به مشهد رسيديم.اتوبوس ها يكي يكي وارد پادگان نظامي شدند. خيلي خوشحال بوديم و مشتاق ديدن منطقه ي جنگي. هنوز نمي توانستم تصور كنم كه جبهه چه شكلي است.
4
انتظار اعزام
يك هفته از حضورمان در مشهد مي گذشت. هنوز از اعزام نيروها به منطقه ي جنگي خبري نبود. انتظار اعزام، رنجمان مي داد. كم كم از ديگر شهرهاي خراسان هم نيروها مي رسيدند. روز هشتم بود كه آمدند و به هر كدام از ما يك اسلحه دادند. بچه ها از شوق اسلحه ها را مي بوسيدند. نام سلاحمان، تفنگ «ام يك» بود.
5
لحظه هاي انتظار
سرانجام روز اعزام فرا رسيد. همگي بي تاب بوديم و براي حركت لحظه شماري مي كرديم. قبل از اعلام حركت، اسامي چند نفر كه مسّن تر بودند خط خورده بود. از گروه ما هم محمد اوليائي بود با چهل سال سن. خيلي ناراحت بود و دنبال واسطه مي گشت. تلاشش بي فايده بود. با ناراحتي از ما دور شد و در تاريكي شب غيبش زد. نفهميديم كجا رفت.
6
همسفر
اواخر شب بود كه دوباره پيدايش شد. خوشحال بود و سرحال. خيلي محكم مي گفت: «من هم با شما همسفرم.» گفتيم: «ولي اسم تو توي ليست نيست.» با اطمينان گفت: «الان دارم از حرم مي آيم و مي دانم كه امام رضا (ع) هيچ كس را نااميد برنمي گرداند.»
صبح فردا محمد اوليائي هم در صندلي دوم اتوبوس نشسته بود. انگاري داشت از پشت پنجره ي اتوبوس از امام هشتم تشكر مي كرد.
السلام عليك يا علي بن موسي الرضا(ع)
7
پادگان اهواز
حالا چند روزي است كه در شهر اهواز هستيم. همه ي نيروها را در يك پادگان مستقر كرده اند. پس از يك هفته و چند بار جابجائي بالاخره در مدرسه ي شهيد جلالي در حصير آباد اهواز مستقر مي شويم. مي خواهند يك دوره ي كوتاه آموزشي برايمان ترتيب بدهند. در اين چند روز با چند سلاح سبك هم آشنا شده ايم. هنوز از اعزام به خط مقدم خبري نيست. هيچ كس نمي داند چرا؟ بچه ها در تب و تاب ديدن جبهه ها مي سوزند. شور و شوق عجيبي است.
8
خيانت هاي بني صدر
خبر مي رسد كه سوسنگرد سقوط كرده است. امروز هم خبردار شديم كه
«بستان» به محاصره ي عراقي ها درآمده. بچه ها فقط جوش مي زنند و خون دل مي خورند. همه معتقدند كه اينها نتيجه ي خيانت هاي بني صدر است. الان يك ماه تمام است كه در اهواز هستيم. هنوز هم از اعزام ما به خط مقدم خبري نيست.
9
بابارستمي
بالاخره خودمان دست به كار مي شويم. به زور از پادگان مي زنيم بيرون. پرسان پرسان ساختمان ستاد خراسان را در اهواز پيدا مي كنيم. ستاد تازه تأسيسي است. نام فرمانده ي ستاد را كه مي پرسيم، مي گويند:
برادر « بابا رستمي»
10
پيمان خون
وقتي مي گوييم: «يك ماه است كه در اهواز هستيم.» بابارستمي با تعجب و ناراحتي مي گويد: «شما يك ماه است اينجا هستيد و به ما نگفته اند؟» بلافاصله هماهنگ مي كند و ترتيب اعزام نيروها را مي دهد. نيروها تقسيم
مي شوند: من و 9 نفر ديگر به جبهه ي سوسنگرد اعزام مي شويم. به سوسنگرد كه مي رسيم، هر ده نفرمان هم قسم مي شويم كه تا پايان جنگ در جبهه بمانيم.
11
تجهيزات خنده آور
چندي است در جبهه ي سوسنگرد هستيم. سلاح ما همان اسلحه ي «ام يك» است. سهميه ي هر نفرمان هم فقط 16 تير فشنگ است. شب ها سنگرهايمان تاريك است و امكانات روشنايي نداريم. تنها خودرويي كه در اختيار داريم، ماشين قراضه اي است كه هم آمبولانس مجروحين است و هم وسيله ي حمل آب و غذا.
با سرنيزه هايمان سنگر مي كنيم و با كلاه آهني، خاك را خالي مي كنيم.
به امكانات و تجهيزاتمان كه نگاه مي كنم، خنده ام مي گيرد.
12
فانوس مربّايي
بالاخره نيروهاي گردان دست به كار شده اند. حالا فانوس روشن سنگرهايمان، شيشه هاي مربّاست.
بچه ها سر شيشه هاي مربا را سوراخ كرده اند و با تكه اي از كمربندها فتيله ساخته اند.
دود زيادي دارد ولي هر چه هست از تاريكي محض بهتر است.
13
اولياءالله
محمد اوليائي همچنان با ما و جزو گروه 10 نفره ي ماست. واقعاً خستگي ناپذير، باانگيزه و پرتلاش است. شب و روز، كار و تلاش مي كند و با وجود اين، نماز شبش هم ترك نمي شود. حتي موقع نگهباني هم متوجه قبله است و پيوسته ذكر مي گويد.
امروز يك مأموريت شناسايي انجام داديم. 5 كيلومتري پياده روي و يك كيلومتر سينه خيز به سمت مواضع دشمن. ابتدا فكر مي كردم اوليائي با آن سن و سال بالا، قدرت همراهي گروه را ندارد و او را انتخاب نكرده بودم. با التماس و گريه از فرماندهي خواست كه بايد عاصمي مرا هم با گروه ببرد. وقتي همراهمان آمد، دانستم كه عجيب صبور و پراستقامت است.
14
جعبه ي سفيد
مدتي بود كه در جبهه بوديم. يك روز يكي از نيروها، جعبه ي سفيدي را پيدا كرده بود كه درپوش سبز رنگي داشت. هيچ يك از ما نمي دانستيم كاربردش چيست. جعبه را كه به يك افسر ارتش نشان داديم، با تعجب گفت: «اين مين را از كجا آورده ايد؟!»
توضيح كه داد، دانستيم يك نوع مين انفجاري است كه در مسير عبور دشمن كار مي گذارند. همان جا بود كه مشتاق كار در گروه تخريب شدم و شدم تخريبچي.
15
اسير معبر
در عمليات والفجر 3 در محور جبهه ي مهران، چند تخريبچي، مأمور باز كردن معبر مي شوند. در بين راه چشمشان به يك گروه تخريبچي عراقي مي افتد كه در همان مسير مشغول مين كاري بوده اند.
يكي از بچه هاي بسيجي و شجاع تخريب، مي رود داخل تيم 4 نفره ي عراقي و پشت سر نفر آخر مي نشيند.
تخريبچي هاي عراقي ، با فاصله ي چند قدم از يكديگر، با دقت مشغول كارشان بوده اند.
اولي چاله مي كند، دومي مين پخش مي كرد و دو نفر ديگر هم مين ها را مسلح مي كردند.
ايشان هم بلافاصله دست به كار مي شود و پشت سر نفر آخر مي نشيند و يكي يكي مين ها را خنثي مي كند. كارش كه تمام مي شود، اسلحه را پشت گردن نفر آخري مي گذارد و با خونسردي او را اسير مي كند و مي آورد پيش نيروهاي ايراني.
16
باران سيل آسا
يك روز نيروهاي عراقي،اقدام به پاتك شديدي كردند. پنج كيلومتر هم پيشروي داشتند. از طرفي، نيروهاي ما هم تجهيزات و آمادگي كافي نداشتند. شرايط و لحظات سخت و عجيبي بود.
ناگهان ديديم آسمان آبي و صاف، تبديل به آسماني تيره و تار شد. صداي غرش رعد و برق بود و بارش باراني سيل آسا. ساعت حدود 4 بعدازظهر بود كه عراقي هاي متجاوز و سرمست از پيشروي، زمين گير شدند. قيافه ي عراقي هاي در حال فرار كه در گل و لاي منطقه دست و پا مي زدند، عجيب ديدني
شده بود.
17
خواست خداوند
به من مأموريت دادند كه بايد جاده براي جلوگيري از پيشروي و تجاوز مجدد عراقي ها منفجر شود.
امكان حمل اسلحه نداشتم. فقط لوازم انفجاري را همراه برده بودم. در حال برگشت از اين مأموريت بودم كه ناگهان با دو عراقي تنومند و گل آلود روبرو شدم. مانده بودم كه چه كار بايد كرد. آنها هم خيلي ترسيده بودند و هراسان و وحشت زده، مرا نگاه مي كردند. خداوند خواست كه با دست خالي آن دو نفر را اسير كنم و به قرارگاه بياورم.
18
اوج ايثار
يكي از نيروهاي گروه تخريب مي گفت: «هفت نفره عازم مأموريتي شديم، براي زدن معبر در منطقه اي رملي و شنزار. پس از چند شب كار و تلاش، دو شب مانده به عمليات، به كمين دشمن افتاديم.
دو نفرمان شهيد شدند و من هم مجروح و زخمي همان جا افتاده بودم. چهار نفر ديگر هم با وجود جراحت، توانستند خودشان را نجات دهند. در آن تنهايي و مجروحيت، بهتر ديدم در يك چاله مخفي شوم.
روز بعد، يك گروه عراقي آمدند و روي پيكر هردو شهيد، رگباري از گلوله خالي كردند و رفتند. من همچنان زخمي و بي حال بر رمل هاي داغ منطقه ماندم تا فردا شب كه عمليات شروع شود و با كمك نيروها نجات پيدا كنم. اما عمليات هم با يك شب تأخير انجام شد.
وقتي نيروها رسيدند، دريغم آمد كه به خاطر انتقال من، از ادامه ي عمليات باز بمانند، سكوت كردم تا سرانجام در برگشت، با بقيه ي مجروحين مرا به پشت خط انتقال دادند.»
19
رزمنده ي تازه وارد
رزمنده اي تعريف مي كرد: «براي اولين مرتبه به جبهه رفته بودم. نيمه هاي شب از خواب برخاستم و بيشتر نيروها را در حال عبادت و نماز خواندن ديدم.
من هم رفتم وضو گرفتم و آمدم نماز صبح ام را خواندم و دو مرتبه خوابيدم. ساعتي بعد، با صداي اذان صبح مجدداً بيدار شدم. آنجا بود كه فهميدم رزمنده ها آن موقع، نماز شب مي خوانده اند و من بي خبر از همه جا، نماز صبح
خوانده بودم.»
20
درب خزينه
اوايل جنگ در اردوگاهي بوديم به نام درب خزينه. يك بار نيمه هاي شب بود كه ما را بيدار كردند و گفتند راه بيفتيد. گفتيم: كجا؟ گفتند: 40 كيلومتر راهپيمايي.
راه افتاديم با تجهيزاتي، كه دو قرص نان و يك قمقمه آب شور بود. براي هر 12 نفر هم، يك ظرف غذا بيشتر موجود نبود. بعضي از بچه ها روزه مي گرفتند تا بقيه ي نيروها بتوانند سير شوند.
21
يا حسين(ع)
در منطقه اي مشغول پاكسازي ميدان مين بوديم. ناگهان پاي يكي از بچه هاي تخريب، روي مين رفت. با انفجار مين پاي او هم قطع گرديد و به هوا پرت شد. من در ميان دود و انفجار، صدايش را شنيدم كه مي گفت:
«تقبّل منّي يا حسين(ع)»
22
در دام دشمن
مدتي بود كه با نيروهاي شهيد چمران همكاري مي كرديم. يك ماشين جيپ 106 تحويل مان بود. يك روز من با دو هم رزم ديگر به نام هاي عباس و نبي، به طرف خط مقدم مي رفتيم. به حميديه كه رسيديم، نبي گفت: « مدتي است از دوستانمان بي خبريم، خوب است به آنها سري بزنيم.»
رضايت داديم و پيچيديم به طرف خط مقدم در اطراف حميديه.
روزهاي اول جنگ بود و هنوز هيچ علامت و خط به خصوصي در كار نبود. ما هم بي خبر از اوضاع منطقه ي جنگي، رسيده بوديم به 300 متري عراقي ها. توي مسير، ناگهان چرخ ماشين در چاله اي فرو رفت و ماشين هم خاموش شد. هر كار كرديم روشن نشد. نيم ساعت مانده بود تا غروب آفتاب و بايد خودمان را نجات مي داديم. ناگهان دو سه خمپاره هم نزديك ما به زمين خورد و منفجر شد. رفتيم بالاي ماشين و از پشت نيزارها، منطقه را ورانداز كرديم.
خيلي ترسيديم. در چند قدمي ما نيروهاي عراقي در حال رفت و آمد بودند. به هر زحمتي بود، ماشين را از چاله درآورديم و از محل دور كرديم. براي آخرين بار و با نااميدي استارت زديم كه ماشين ناباورانه روشن شد و ما هم با تمام سرعت از محل دور شديم. انگاري خداوند خواسته بود كه در دام دشمن نيفتيم .
23
بي دلان
منطقه ي جنگي با نور شب چهاردهم ماه كاملاً روشن بود. براي انجام مأموريتي هفت نفره سوار بر قايقي موتوري روانه ي خط مقدم در جزيره ي جنوبي شديم. چون بنا نداشتيم از خط نيروهاي خودي بگذريم، فقط يك نفرمان مسلح بود.
حدودا سه ربع بود كه با قايق، پيش مي رفتيم. سرانجام از دور خاكريزي در آب پيدا شد. در زير نور ماه ديد چشم نسبتاً خوب بود.
قايق با سرعت به سمت خاكريز پيش رفت. نزديكتر كه شديم، در فاصله اي 50 متري، ناگهان متوجه شديم كه نيروها عراقي اند. گويا راه را اشتباه آمده بوديم. نگهبان عراقي را ديديم كه روي خاكريز ايستاده بود و او هم گمان
مي كرد كه خودي هستيم. چند بار با دست علامت داد و همان جا نشست.
دل توي دلمان نمانده بود. آماده بوديم تا در صورت اسارت، نقشه ها و مدارك همراهمان را توي آب بريزيم. به قايقران گفتيم خيلي خونسرد از كنار نگهبان هاي عراقي عبور كند و نايستد. خودمان هم در همان حال كه از تيربارچي عراقي دور مي شديم، زير لب آيه ي: «و جعلنا» را زمزمه مي كرديم.
مقداري كه آمديم، تصور كرديم از منطقه ي خط عراقي ها خارج شده ايم. قايق را به ساحل برديم و پياده شديم تا نفسي تازه كنيم. تازه فهميديم كه همگي در كنار يك سنگر ديگر از نيروهاي عراقي هستيم.
با وجود اين كه همه ي اين حوادث يك ساعت بيشتر طول نكشيد، ولي براي ما و بچه ها به قدر يك سال گذشت. واقعاً نجات ما در آن شب، لطف خدا و معجزه بود.
24
مين هاي دوست داشتني
در منطقه ي كرخه نور بوديم. خبر از احتمال پاتك شديد دشمن رسيده بود. قرار شد منطقه مين گذاري شود. حدوداً 20 عدد مين بيشتر نداشتيم. براي انتقال مين ها، دنبال چاره اي بوديم. آن سوتر الاغي را مشاهده كرديم . مين ها را كه بارش كرديم راه افتاديم به سمت دشمن. موقع تخليه ي مين ها، ناگهان حيوان هوس خواندن كرد. عراقي ها متوجه شدند و موضع ما را زير آتش رگبار گرفتند. مجبور شديم الاغ و بارش را رها كنيم و به عقب برگرديم.
همگي به خاطر لو رفتن نقشه و از دست رفتن مين ها ناراحت بوديم.
اما روزهاي بعد، يك اسير عراقي تعريف كرد كه آن روز بار الاغ باعث شد كه پاتك را لغو كنيم. گويا دشمن تصور كرده بود كه تمام منطقه مين گذاري شده و بار الاغ هم مين هاي اضافي و باقي مانده است.
باورمان شد كه: «الخير في ما وقع»
25
سنگر سازان بي سنگر
يك بار نيروهاي جهاد سازندگي خراسان، مي خواستند براي دفاع از جان بچه هاي خط مقدم، خاكريز ايجاد كنند. هنوز انجام اين كار تازگي داشت. منطقه هم در تيررس مستقيم دشمن بود.
هر لحظه احتمال شهادت راننده ي لودر را مي داديم. پنج راننده ي جان بر كف در سنگر منتظر بودند تا در صورت مجروحيت يا شهادت اوّلي، نفر دوم پشت فرمان بنشيند.
بعد از نماز مغرب و عشا بود كه احداث خاكريز شروع شد. حدوداً يكي دو ساعت از كار نمي گذشت كه، راننده ي اولي به شهادت رسيد. بلافاصله نفر دوم مشغول به كار شد.
پس از مدتي كار كردن و خاكريز زدن، دومي هم شهيد شد. به فاصله ي چند ساعت كه تا سحر طول كشيد، سومي و چهارمي هم مظلومانه به شهادت رسيدند.
يك راننده ي ديگر مانده بود و بچه ها اصرار داشتند كه اين يكي بماند، ولي هر چه كردند، نتوانستند مانع ادامه ي كارش شوند.
نامش قدير بود و حرفش اين:
گر نگهدار من آن است كه من مي دانم
شيشه را در بغل سنگ نگه مي دارد
تير و خمپاره از زمين و آسمان در اطرافش مي باريد و او عاشقانه و مطمئن، پشت فرمان لودر كار مي كرد. بالاخره هم تا صبح، احداث خاكريز تمام شد و آقا قدير هم سالم ماند... .
26
ديوار بلند
روزهاي اول جنگ بود. رفتيم شناسايي منطقه ي دشمن. ديديم عراقي ها، ديوار بلندي از خاك جلوشان كشيده اند. دليلش را نمي دانستيم. در گزارش خودمان نوشتيم: «چون عراق احتمال مي دهد كه از طرف ما، جريان آب به سمت دشمن باز بشود، يك سد خاكي ايجاد كرده است تا آب به منطقه ي آنها وارد نشود. بعدها معني خاكريز را فهميديم.
27
تير غيبي
يك روز براي اولين بار، با يك هلي كوپتر دشمن درگير شديم. چهار نفري با تفنگ هايي كه داشتيم، به سمت آن نشانه رفتيم. اسلحه هايمان قديمي و كهنه بود.دو سه اسلحه در همان شليك هاي اول گير كرد.در اين بين ناگهان ديديم هلي كوپتر دشمن دور خودش چرخيد و سقوط كرد.
گويا يكي از تيرها، مستقيماً به خلبان اصابت كرده بود. واقعاً سقوط هلي كوپتر در آن وضعيت خواست خدا بود.
28
گزارش
روزهاي اول جنگ بود. رفتيم شناسايي خط مقدم دشمن. هنوز تانك و نفربر را از نزديك نديده بوديم و تفاوت آن دو را نمي دانستيم. وقتي كه برگشتيم در گزارش نوشتيم:
بسمه تعالي
ساعت...... روز......... با چند نفر از نيروهاي خودي، مأموريت شناسايي انجام گرفت كه نتايج بدين شرح است:
زير يك تك درخت، يك دستگاه تانك بي لوله مشاهده شد. در صد متري طرف راست آن هم، يك دستگاه تانك لوله بلند قرار داشت. و...
چند ماه بعد كه در جبهه ها مانديم، آموختيم كه تانك بي لوله همان نفربر فرماندهي است.
29
عبدالله
مدتي بود كه از حضورمان در جبهه مي گذشت. يك روز فرم هايي را بين نيروها توزيع كردند. يكي از سؤال ها اين بود: «تصميم داريد چه مدت در جبهه بمانيد؟»
هر كسي چيزي مي نوشت. اكثراً چون سه چهار ماه بود كه در جبهه بودند، مي نوشتند يكي دو ماه ديگر.
ولي خدا رحمت كند شهيد عبدالله هلالي را، نوشت: «تا آخر جنگ»
گفتم: «عبدالله نوشتي تا آخر جنگ، آيا تا آخر مي ايستي؟» گفت: «چرا كه نه، مگر تو نمي ماني؟!»
آن روز فكر مي كردم شعار مي دهد، اما اين بسيجي شجاع كه نمونه اي از حرّ شهيد بود، ايستاد و در عمليات الله اكبر، پس از انهدام 5 تانك دشمن، قهرمانانه به شهادت رسيد.
عبدالله هلالي از آدم هايي بود كه واقعاً نظيرشان در ايران كم است.
30
امداد غيبي
شهيد عبدالله هلالي نقل مي كرد:
قبل از شروع عمليات، رفتيم شناسايي منطقه اي رملي. يازده نفر بوديم با آب و آذوقه اي براي دو روز. دو روز بود كه پياده روي مي كرديم ولي به منطقه ي دشمن نرسيده بوديم. اگر برمي گشتيم، مي شد چهار روز. ادامه ي راه در آن صحراي رملي، با كوله پشتي و اسلحه و مهمات همراهمان، كار سختي بود.غذاها را جيره بندي كرديم و با توكل به خدا جلو رفتيم. ساعاتي بعد، به جبهه ي دشمن رسيديم، مأموريت انجام شد و برگشتيم. در مسير بازگشت بوديم كه آب و آذوقه ها در حال اتمام بود. هنوز يك روز و نيم راه مانده بود. بچه ها يكي يكي بي حال مي شدند و كار لحظه لحظه مشكل تر مي شد. نيرو ها بهتر ديدند كلاه آهني و كوله پشتي ها را رها كنند و ادامه ي راه بدهند.
شهيد هلالي مي گفت: فقط من و يكي دو نفر ديگر، اسلحه ها و تجهيزاتمان را حمل كرديم و جا نگذاشتيم. در ادامه ي راه، دو نفر از نيروهايمان زمين گير شدند و همان جا ماندند. خداحافظي سختي كرديم و آن ها را به خدا سپرديم و قول داديم كه براي شان كمك بياوريم.
نصف روز ديگر راه رفتيم و شب شد. صبح روز بعد، دوباره به راه افتاديم ولي يكي دو ساعت بعد، رمقي براي ادامه ي مسير نداشتيم، نه آب داشتيم و نه آذوقه. به بچه ها پيشنهاد كردم با سرنيزها شروع به كندن زمين كنند. چهار پنج ساعت زمين را كنديم و 6 متر گود شد. به مقدار كمي آب رسيديم، لبي تر كرديم و قوّتي گرفتيم و راهي شديم. از 9 نفرمان، سه نفر خيلي بي تابي مي كردند.كمي بعد از تپه اي كه گذشتيم، ناگهان چشممان به چند درخت افتاد. شتابان خودمان را به درخت ها رسانديم. چشمه ي آبي بود كه مايه ي حيات بچه ها شد. با تجديد قوا، سرانجام به نيروهاي خودي رسيديم.
شهيد هلالي مي گفت:
من با دو نفر از نيروهاي تازه نفس، سوار بر اسب شديم و با مقداري آب و آذوقه، براي نجات آن دو رزمنده به راه افتاديم. در مسير برگشت، وقتي به سمت تپه و درختان و چشمه ي آب رفتيم، هيچ اثري از آن نديديم.
ايشان مي گفت: من يقين دارم كه آن چشمه و آب در آن منطقه ي رملي امداد الهي بود.
31
كمتر از دو سال
مأموريت پاكسازي مناطق جنگي و شهرهاي هويزه، خرمشهر، بستان، سوسنگرد و جمع آوري مين هاي دشمن در چند منطقه ي ديگر به برادران تخريب واگذار شده بود. صدام در سخنراني اش گفته بود: پاكسازي اين منطقه براي ايران 10 سال طول خواهد كشيد.
اما به ياري خدا، در كمتر از دو سال، يك ميليون و هفتصد هزار(1700000) از مين هاي مختلف عراقي كشف؛ خنثي و جمع آوري شد. بسيار عمليات بزرگ و گسترده و خطرناكي بود. نيروهاي شجاع تخريب، با كمترين شهيد و در كوتاه ترين زمان ممكن، اين مأموريت بزرگ را به انجام رساندند.
32
معبر عاشقان
يكي از فرماندهان خوب تخريب، شهيد مرتضي تيموري بود. مرتضي هرگاه اقدام به گشودن معبر مي كرد، براي اطمينان خاطر از پاكسازي معبر، قبل از آغاز عمليات، در داخل مسير چند بار مي دويد تا چنانچه مين خنثي نشده اي باقي مانده باشد، خودش روي مين برود و آسيبي به رزمندگان در حال عمليات نرسد .
33
گرمي بازار
شهر كه بمباران مي شود، بازار ما هم گرم مي شود. مي گرديم دنبال بمب هاي عمل نكرده تا آنها را خنثي كنيم. به تازگي منافقين هم بمب هاي خوشه اي عمل نكرده را براي اهداف شومشان از مردم مي خرند. اخيراً چهار تا بمب بزرگ را خنثي كرده ايم كه بين 7 تا 9 متر در زمين فرو رفته بود. يكي از آنها را كه وزن كرديم 400 كيلوگرم بود.
بمب ها كه خنثي مي شود، شادي و دعاي خير مردم باختران تماشايي است..
34
شناسايي
پيش از آغاز عمليات محرم بود. تعدادي از نيروها در نزديكي دشمن چادر زده بودند براي شناسايي منطقه. فاصله ي با دشمن آنقدر كم بود كه بچه ها صلوات بلند هم نمي توانستند ختم كنند. رودخانه اي جلو نيروها بود كه پل روي آن را عراق منهدم كرده بود. رودخانه اي با بيش از يك متر عمق و سرعتي شديد. عبور بچه ها به سختي و با خطر انجام مي شد.سه بار پل زديم ولي هر بار توسط دشمن منهدم شد.
آن روز باران هم شديد مي باريد و به شدت كلافه بودم. در گوشه اي به قرآن پناه بردم و تفأل زدم. فرمود: «و عسي ان تكرهوا شيئاً و هو خير لكم.»
به كلي اضطرابم از بين رفت. نتيجه اين شد كه به خاطر عبور از رودخانه، وسعت عمليات بيشتر شد و نيروهاي عمل كننده از پل ديگر رودخانه عبور كردند.
35
نماز جمعه آبادان
روز جمعه 16/2/62 براي انجام مأموريتي راهي خرمشهر شديم. در مسير راه رفتيم تا نماز جمعه را در آبادان بخوانيم. اين هفته امام جمعه آبادان در مأموريت بودند و نماز به جماعت برگزار شد.
اطراف مسجد امام آبادان از جمعيت نمازگزار موج مي زد. صدام و صداميان گمان مي كردند با توپ و خمپاره ها مي توانند مردم را از صحنه بيرون كنند.
داخل مسجد شديم كه جا نبود. بالاجبار در صف هاي خيابان نشستيم. اينجا هم آفتاب داغ و سوزان آبادان طاقت فرسا بود. انبوه حضور مردم و نيروهاي مسلح ديدني بود.
36
گلوگاه دشمن
حدود يك سال و نيم قبل از انجام عمليات فتح يك بود كه داخل خاك عراق، عمليات گشت و شناسايي داشتيم. كاري كه صدام و حزب بعث تصورش را نمي كردند. بعضي از نيروهاي ما، زيارت كربلا هم رفته بودند. حتي بچه ها، از يكي از مقرهاي نظامي دشمن و مراسم صبحگاهشان هم فيلم تهيه كرده بودند. حفظ پالايشگاه كركوك عراق براي رژيم صدام، بسيار حياتي بود.
هواپيماهاي عراقي از طلوع آفتاب تا غروب خورشيد روي منطقه گشت هوايي داشتند. اما نيروها به خواست خدا بسيار موفق عمل كردند.
از ديدگاه آقاي هاشمي رفسنجاني، انجام عمليات فتح يك فشردن گلوگاه اقتصادي رژيم بعث عراق بود.
37
توكل و توسل
پيش رويمان مسافتي 400 كيلومتري داشتيم از كوه و بيابان و جاده. طي مسير هم گاهي پياده، گاهي با قاطر و مسيرهايي هم با ماشين و تراكتور، آن هم با عبور از 45 روستاي كرد نشين عراق، بدون آن كه بفهمند ايراني هستيم.
يك قلم تسليحاتمان فقط 1000 گلوله خمپاره ي 120 ميليمتري بار قاطرها بود براي انجام عمليات و هر قاطر فقط قدرت حمل 6 گلوله خمپاره داشت. حمل تسليحات و مهمات عملياتمان، حدود 2 ماه طول كشيد.
هيچ يك از نيروهاي عمل كننده، احتمال بازگشت از اين عمليات را نمي داد. اما با توسل به ائمه و توكل به خدا، حتي يك شهيد هم نداشتيم و عمليات هم با موفقيت انجام شد.
38
خاك دشمن
از عمليات برون مرزي فتح يك برمي گشتيم. مي خواستيم در برگشت هم از راه هاي بياباني طي مسير كنيم. مردم روستايي از روستاهاي كردستان عراق، جلو راه ايستاده بودند و ما را مورد محبت قرار مي دادند. مي آمدند و به زور ما را چهار نفره ـ پنچ نفره براي پذيرايي به خانه هايشان مي بردند.
ديگر فراموش كرده بوديم كه در داخل خاك دشمن هستيم. ساعت 3 نيمه شب بود كه داشتيم برنج و بوقلمون مي خورديم. ابراز محبت مردم عراق به امام و انقلاب، مايه ي تعجب بچه ها شده بود.
39
پاي مصنوعي
منظره ي جالبي كه در برگشت از عمليات فتح يك پيش آمد، شنيدني است.
در حال برگشت به ايران بوديم با نيروهاي رزمنده ي كرد عراقي. يكي از بچه هاي رزمنده همان طور كه سوار قاطر بود گفت: «فلاني، همان پاي مرا هم بردار و با خودت بياور.»
همه متعجب شدند كه چه مي گويد! معلوم شد پاي مصنوعي اين جانباز عزيز، درآمده و روي زمين افتاده است.
نيروهاي كرد همراهمان مات و مبهوت مانده بودند كه اين رزمنده چطور اين مسير كوهستاني را با اين وضع طي كرده بود؟
40
خلبان خوش شانس
براي انجام مأموريتي برون مرزي، داخل خاك دشمن بوديم ـ منطقه ي سليمانيه ي عراق ـ دو فروند هواپيماي ايراني آمده بودند براي بمباران تأسيسات دشمن. در برگشت، يكي از هواپيماهاي ايران هدف قرار گرفت و خلبانش نزديك نيروهاي ما با چتر نجات فرود آمد.
بچه ها با سرعت خودشان را به خلبان ايراني رسانده و صدا زدند: «برادر بيا اين جا.» خلبان شگفت زده مانده بود كه بخندد يا گريه كند. با تعجب پرسيده بود: « شما كجا، اينجا كجا؟!»
به نيروي هوايي كه خبر رسيد، هيچ كس سلامت و نجات خلبان ايراني را در خاك دشمن باور نمي كرد.
زندگي نامه
ـ سال تولد، 1341
ـ روز ميلاد، سوم خرداد، قدم نورسيده مبارك باد
ـ نشاني و آدرس؛ كاشمر، خيابان شهيد مدرس
ـ عليرضا عاصمي و روزهاي كودكي و شكوفايي
ـ گذشت ايام در دبستان خيام
ـ تحصيلات ابتدايي اش با كيف و كتاب درس ديني و علوم و حساب
ـ پدرش اولين معلم اوست، آموزگار مدرسه و بهترين دوست
ـ عليرضا و ادامه ي تحصيل، درس، ورزش و كار همراه با كوهنوردي، جودو، فوتبال و عليرضا خوشحال
ـ انقلاب اسلامي در راه است و عليرضا در جستجوي راه
ـ برپايي جلسات مذهبي و سياسي و علمي هابيليان و راه اندازي كتابخانه اي با همراهي شهيد سبيليان
ـ امام خميني كه مي خروشد ، عليرضا دنيا را مي فروشد و لباس رزم مي پوشد ـ سال 1357
ـ عليرضا و ايفاي نقش مؤثر در برپايي اولين تظاهرات دانش آموزي كاشمر
ـ روزهاي انقلاب است و عليرضا بي تاب
ـ گذشت شب و روز و فريادهاي يك نسل ستم سوز
ـ نسلي به پا خاسته و دربدر در پي رهبر و فريادهاي دشمن شكنِ، الله اكبر
شاه فراري مي شود، روزهاي رهايي مي رسد و فجر امام و انقلاب مي دمد.
جاء الحق و زهق الباطل
و سرانجام انقلاب اسلامي در 212 بهمن و شكست اهريمن
ـ تشكيل كميته هاي انقلاب با عليرضاي انقلابي و پرشتاب
ـ فرمان بسيج و زندگي ، در جهاد سازندگي
ـ تحميل جنگ بر ايران و بسيج دليران، 31شهريور 59
ـ همراه با نسلي دشمن كوب عازم به جبهه هاي جنوب، مهرماه 59
ـ عليرضا و حضوري نه چندان آسان در اولين گروه رزمي اعزامي از خراسان
ـ رشد و شكوفايي عليرضا در دوره هاي آموزشي تخريب ، به عشق حبيب
ـ سال 1360و پاكسازي ميادين مين با سرافرازي و اولين مجروحيت و كسب مدال جانبازي
ـ تلاش علمي عليرضا و پذيرش در تربيت معلم تهران
ـ بناي ازدواج مبارك و تشكيل زندگي مشترك
ـ اسكان در اهواز، هتل جنگ زده ي فجر در اتاقي 3 در 4
ـ نقش عليرضا در عمليات بدر، جاده ي خندق و عقب نشاندن لشكر متجاوز صدام
ـ سال 63 و تولد فرزندش ـ رسول ـ با انتظاري شيرين و مقبول
ـ سال 63 پيشنهاد جانشيني لشكر 5 نصر به علي رضا و عذرخواهي او
ـ تدوين طرح ها و ابتكاراتش براي تدريس در مراكز آموزش عالي جنگ
ـ علي رضا و فرماندهي همزمان در تخريب لشكر قرارگاه هاي خاتم الانبيا، كربلا، نجف اشرف و لشكر 43 امام علي عليه السلام، عمليات والفجر هشت، و مجروحيت شيميايي اش كه با سينه اي پر خون برگشت.
ـ عضويت علي در شوراي فرماندهي تيپ ويژه پاسداران، انجام عمليات هاي بزرگ برون مرزي با فرماندهي شجاعانه اش، عمليات بزرگ خنثي سازي 50 بمب عمل نكرده در شهرهاي غرب كشور
ـ نقش محوري اش در فرماندهي عمليات فتح (يك) و انهدام سكوهاي نفتي كركوك ـ سال 65
ـ علي رضا و تلاش براي كشف سيستم بمبي جديد و ناشناخته
ـ باختران، لحظه ي عروج در خياباني منتهي به آسمان
ـ الهي رضاً برضائك
آخرين پيام:
مرا كنار مزار برادر شهيدم عباس به خدا بسپاريد، تعبير شدن خواب همرزم علي رضا:
امام پرسيد: علي جان اين بار هم طرح جديدي آورده اي؟
علي گفت: طرح هايم تمام شده، آمده ام دعا براي شهادتم بكنيد، ساعت 3 بعدازظهر، شنبه 13/10/1365 داخل محل حفاري بمب و رسيدن علي رضا پس از سال ها رنج به گنج و امروز مزار دو برادر در برابر / شهيدان عباس و علي / اگر رهپوي شهيداني بگو يا علي
تربت پاكش در جوار بارگاه شهيد آيت ا... سيد حسن مدرس شهرستان كاشمر

