<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>بچه مشد</title>
<link>http://bachemashad.blogfa.com/</link>
<description>باورهای یک جوان مشهدی در حوزه فرهنگ و هنر دفاع مقدس</description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Wed, 28 Oct 2009 11:28:22 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title>5 آذر سالگرد شهادت سردار شهید هاشم ساجدی</title>
<link>http://bachemashad.blogfa.com/post-45.aspx</link>
<description>&lt;div align=&quot;justify&quot;&gt;سردار شهید هاشم ساجدی&lt;/div&gt;&lt;div align=&quot;justify&quot;&gt;فرمانده مهندسی رزمی قرارگاه نجف اشرف(ستاد کل نیروهای مسلح)&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;«دامغان» نام نا آشنایی نیست .شهری در استان «سمنان» ،با پسته های معروفش که این نام را بیش از پیش آشنا می کند .او در یکی از روستاهای این شهر به دنیا آمد .در روستایی به نام «کلاته» .اوایل تابستان بود که پدر و مادرش صاحب پنجمین فرزند خود شدند .پسری که نامش را هاشم گذاشتند .&lt;br /&gt;نام پدرش حسین بود .یک روستایی ساده ،با دستانی پینه بسته از کار روستایی ،که مانند هر پدری آرزوهای بسیار برای فرزندان خود داشت و شاید هر گز فکر نمی کرد حتی نتواند ،راه رفتن آخرین فرزندش را ببیند .او در زمستان همان سال در اثر بیماری به جهان دیگر سفر کرد .&lt;br /&gt;اولین زمستان ،زندگی «هاشم» بی حضور پدر گشت و اولین بهار زندگی اش در کنار مادر و دیگر اعضای خانواده ،بی آن که پدری بالای سرشان باشد ،اغاز شد .مادر ،سر پرستی خانواده را به دوش گرفته بود و با قالیبافی و دیگر کارهای روستایی ،زندگی را برای او و دیگر خواهر و برادرانش شیرین می کرد .&lt;br /&gt;او،روستایی زاده بود و مانند دیگر بچه های روستا از کودکی با کار آشنا . بازی و بازیگوشی هم که جزو جدایی ناپذیر این سالها برای همه ی کودکان است .&lt;br /&gt;سالهای درس و مدرسه آغاز شد . «هاشم» ،سالهای ابتدایی را در همان روستا گذراند .در حالی که با کار ،بخشی از مخارج زندگی خانواده را نیز تامین می کرد .&lt;br /&gt;در اوایل سال های نوجوانی ،مجبور شد از مادرش جدا شود ؛چون ادامه تحصیل در روستا و روستاهای اطراف ممکن نبود .برای همین ،چند سالی را پیش برادر بزرگش ،که آن سا لها در کرج ساکن بود ،گذرند و به تحصیل و کار ادامه داد . در این دوره ،با کمک برادرش ،بیشتر با مسائل دینی و مذهبی آشنا شد و پایه های فکری خود را محکم کرد .&lt;br /&gt;سال های آخر دوره ی متوسطه ،به گرگان رفت و مادرش رانیز پیش خود برد .در آن جا ،روز ها کار می کرد و شب ها درس می خواند تا دیپلم گرفت و در اداره ی کشاورزی استخدام شد .&lt;br /&gt;با شروع مبارزات ضد رژیم شاهنشاهی در سال های 1342 و 1343 ،کم و بیش با مسائل سیاسی هم آشنا شد و در جریان مبارزات سیاسی قرار گرفت .&lt;br /&gt;پس از استخدام در اداره ی کشاورزی ،روزها در اداره و شب ها با تاکسی کار می کرد ..در همان اداره ،دوره ی کاردانی پنبه را گذراند و فوق دیپلم گرفت .&lt;br /&gt;در اواخر دهه ی چهل ،از طرف اداره کشاورزی به عنوان تکنسین پنبه ،به شهرستان« گنبد» در استان «گلستان »مامور شد .در این سال ها ،بیش از پیش در جریان مبارزات سیاسی و مذهبی قرار گرفت و با روحانیون مبارزی که به این شهر تبعید می شدند یا به آن رفت و آمد داشتند ،از نزدیک آشنا شد .&lt;br /&gt;شهید آیت الله «مدنی» ،شهید «هاشمی نژاد» و شهید «سید علی اندرزگو» تعدادی از این افراد بودند که «هاشم» با استفاده از درس ها و سخنان آن ها ،کوله بار فکری و مبارزاتی خود را پر بار تر و فعالیت های سیاسی را با هسته ی اصلی مبارزان مسلمان و روحانی بیش از پیش نزدیک و محکم تر کرد .&lt;br /&gt;همچنین در این زمان ،او به کمک دوستان همفکر خود ،جلساتی را پایه گذاری کرد که در آن به شکل سازمان یافته به مسائل سیاسی مذهبی می پرداختند و مبارزات ضد حکومتی را بر نامه ریزی می کردند .پخش و تکثیر نوار و کتب و اعلامیه های «امام خمینی» و دیگر بزرگان سیاسی و مذهبی آن دوران ،یکی از کارهای هاسشم و دوستانش بود . در این زمان ،او به دلیل همین مبارزات سیاسی و به خاطر مسائل امنیتی ،نام خانوادگی خود را تغییر داد و نام خانوادهگی خود را ساجدی انتخاب کرد .&lt;br /&gt;در سال 1352 ،در سن 26 سالگی ،به واسطه ی یکی از دوستان خود ،با خانواده ی یکی از روحانیون محلی به نام« خسروی» آشنا شد و با دختر آن روحانی ازدواج کرد .&lt;br /&gt;وضع مالی و اقتصادی ساجدی در این سالها کم کم تغییر کرد ولی ساده زیستی و گذشته ی سخت خود را فراموش نکرد و همین باعث می شد در کمک و دست گیری نیازمندان ،هر گز کوتاهی نکند .&lt;br /&gt;در سال 1356 اولین فرزند او به دنیا آمد .در سسالهای بعد ،سه دختر و یک پسر دیگر نیز به جمع خانواده ی آن ها اضافه شدند .در دی همین سال ،دوره ی دیگری از مبارزات ضد رژیم امام خمینی اعاز شد که به پیروزی انقلاب اسلامی ختم گردید .&lt;br /&gt;در این دوره ،تمام هم و غم «هاشم» ،انقلاب بود .تظاهرات ،شرکت در جلسات سخنرانی و مبارزاتی ،پخش اخبار و اعلامیه های انقلاب ،تحصن و به تعصیلی کشاندن ادارات دولتی ،برنامه ریزی بر ای سرنگونی هر چه زود تر رژیم شاهنشاهی طبق نظر و راهنمایی امام و ...همه ی تلاش و سعی او در دوره ی انقلاب بود .در همین زمان و سالهای اولیه بعد از انقلاب ،او اموال خود را خرج انقلاب و محرومین کرد .به گونه ای که تقریبا ثروتی برایش باقی نماند .او خود و همه ی زندگیش را صرف انقلاب و نیازمندان کرد و وارد معامله ای با خدا شد که اجرش فقط با خود خدا بود .&lt;br /&gt;از همان ساعات اولیه پیروزی انقلاب که مردم در حال جشن و سرور بودند ،تلاش برای حفظ این پیروزی که خون بسیاری برای آن بر زمین ریخته شده بود و سر وسامان دادن به نظم اجتماعی و زندگی روز مره ی مردم ،فکر و ذهن بزرگان انقلاب را مشغول کرد .بر همین اساس ،در فردای انقلاب ،یعنی 23 بهمن 1357 کمیته ی انقلاب اسلامی تشکیل شد .ساجدی از پایه گذاران کمیته ها در «گنبد» بود .&lt;br /&gt;نوزاد تازه متولد شده ی انقلاب ،ماه های اولیه زندگی خود را می گذراند که گروه ها و سازمان ها ی مختلف از گوشه و کنار کشور سر بر آوردند و مدعی آن شدند و تا آن جا پیش رفتند که هر کدام می خواستند بخشی از کشور را جدا کرده ،برای خود حکومت مستقل راه بیندازند .در همین ایام یعنی دوم اردیبهشت 1358 «سپاه پاسداران انقلاب اسلامی» به عنوان یک نیروی نظامی تمام عیار در کنار ارتش تشکیل شد و حفظ و حراست از انقلاب را در مقابل ضد انقلابیون و گروهک های مختلف انقلاب اسلامی به عهده گرفت .بسیاری از نیروهای مبارز مسلمان و جوانان پیرو امام ،به این نهاد تازه تاسیس پیوستند تا از انقلاب خود پاسداری کنند .«هاشم» یکی از نیروها و از ارکان آن در «گنب»د بود .&lt;br /&gt;یک ماه و اندی بعد از تشکیل سپاه ،در 27 خرداد 1358 امام خمینی با دور اندیشی و آگاهی ویژه فرمان تشکیل «جهاد سازندگی» را صادر کرد که شعار محوری آن همه با هم جهاد سازندگی بود .هدف از تشکیل این نهاد انقلابی ،آبادانی کشور به خصوص در مناطق محروم بود تا به وسیله ی آن انقلاب اسلامی چهره ی عمرانی و سازندگی خود را نیز نشان دهد .&lt;br /&gt;هاشم با توجه به کار اصلی خود در اداره ی کشاورزی ،فرمان امام را با تمام وجود پیروی کرد و از بنیان گذاران اصلی جهاد سازندگی در گنبد و عضو شورای مرکزی آن در این شهرستان شد .&lt;br /&gt;فعالیت در« جهاد سازندگی» ،برای عمران و آبادانی «گنبد» و روستاهای اطراف آن – که از مناطق محروم کشور به حساب می آمد – در کنار مبارزه ی جدی و بی امان با ضد انقلاب – که تلاش می کردند آن بخش از کشور را جدا کرده و حکومت مستقلی تشکیل دهند – بیشترین وقت و تلاش هاشم را در این دوره گرفت .&lt;br /&gt;طی دو درگیری سخت و دشوار ،پای ضد انقلابیون از این بخش از کشور کنده شد و تلاش برای بهتر کردن وضعیت زندگی مردم سرعت بیشتری گرفت .ساختن پل و جاده سر و سامان دادن نسبی به وضعیت کشاورزی ،رساندن برق و آب شیرین به روستاهای دور که از امکانات محروم بودند و ...بخشی از کارهای این دوره بود که ساجدی نه تنها با مدیریت و کاردانی خود ،بلکه با فعالیت اجرای در آن نقش موثری داشت .&lt;br /&gt;آخرین روز شهریور 1359 روزی فراموش نشدنی در حافظه ی تاریخی کمردم ایران است .در این روز ،«صدام» با تمام توان نظامی خود مرز کشور را مورد تجاوز قرار داد و با هواپیماهای جنگیده و بمب افکن ففرودگاه های مهم کشور را بمباران کردند .&lt;br /&gt;جنگ شروع شده بود و فضایی تازه برای نشان دادن کارایی و توان فکری و اجرایی نیروهای جوان و انقلابی به وجود آمد .&lt;br /&gt;در این دوره «هاشم» نیز از قافله ی نیروهای پیرو امام دور نماند و برای مدتی راهی جبهه شد .&lt;br /&gt;پس از آن ،با همفکری همسرش تصمیم گرفت به «مشهد» مهاجرت کنند و در آن جا به تکمیل تحصیلات در دانشگاه بپردازند .از طریق اداره ی کشاورزی به« مشه»د منتقل شد و پس از مدت کوتاهی ،با اصرار خودش و مدیران آن زمان جهاد سازندگی خراسان ،به این نهاد منتقل و در آن جا مشغول به خدمت شد .هر چند ،نه او و نه همسرش به دلیل کارها و وظایف سنگینی که داشتند ،نتوانستند به تحصیل ادامه بدهند اما در این دوره ،نقطه ی عطفی در زندگی آنان بود .&lt;br /&gt;اولین مسئولیت مهم او در جهاد خراسان ،با توجه به تجریبات و خدمات قبلی اش ،مسئولیت مجتمع کارگاه و انبارهای جهاد خراسان در« قاسم آباد» بود .او در ان زمان ،توان و قابلیت های خود را در سطح بالایی نمایان کرد و نشان داد .&lt;br /&gt;در اوایل سال 1360 ،پشتیبانی جنگ جهاد خراسان در جبهه های جنوب ،به یک مسئول پر توان و فرماندهی قوی نیاز داشت که تمام وقت در جبهه حضور داشته باشد .او این مسئولیت سخت و سنگین را پذیرفت و راهی جبهه شد .او این حضور را تا پایان عمرش به طور مداوم و پیوسته ادامه می داد .به گونه ای که پس از مدتی ،خانواده ی خود را نیز به شهر های نزدیک جبهه برد و همواره در خدمت جنگ قرار گرفت .&lt;br /&gt;در مسئولیت جدبد ،وظیفه ی او حساس و دشوار بود .کاری که مدیریتی ویژه و محکم می طلبید .کاری که وسعتی بسیار داشت :از تدارکات نیروها گرفته تا انجام عملیات مهندسی رزمی آن هم با نیروهایی با فرهنگ ها و قومیت های گوناگون که کار را مشکل و حساس تر می کرد .اما او در این مسئولیت نیز خوش درخشید و توان با لای مدیریتی و اجرایی خود را به نمایش گذاشت .&lt;br /&gt;شرکت در عملیات« طریق القدس» در آبان 1360 و حفظ و حراست از دستاوزردهای این عملیات در منطقه« بستان» و تنگه ی «چزابه» و سپس حضور در عملیات« فتح المبین» در منطقه ی عمومی «شوش» در فروردین سال 1361 و بعد از آن شرکت در عملیات« بیت المقدس »(آزادی خرمشهر ) در اردبیبهشت و اوایل خرداد سال 61 و با لا خره عملیات «رمضان» در اولاخر تیر 1361 حاصل تلاش و کار او در این دوره است .در عملیات «رمضان» ،تلاش و شجاعت او به حدی بود که نیروهای تحت امرش فرمانش را شگفت زده کرد .به گونه ای که یکی از نیروهای او در خاطراتش نقل می کند :&lt;br /&gt;در عملیات رمضان که قرار شد نیروها عقب نشینی کنند .او همه ی ما را عقب فرستاد و خودش با آخرین دستگاه که یک بلدوزر بود ،بعد از همه به عقب آمد .&lt;br /&gt;او و کسانی مانند او ؛در این دوره توانستند کار آیی جهاد را در مهندسی رزمی و پیشرفت عملیات نظامی به اثبات برسانند و از کسانی بود که پای «جهاد سازندگی» را به اتاق جنگ و طراحی عملیات نظامی باز کرد .&lt;br /&gt;با شروع عملیات« والفجر» ،فرماندهی کل جنگ تصمیم به سازماندهی جدیدی در بر نامه ریزی و تقسیم مناطق جنگی گرفت .چهار قرار گاه اصلی با وظایف ویژه تشکیل شد که زیر نظر قرار گاه مرکزی« خاتم الانبیاء(ص)» فعالیت می کردند .&lt;br /&gt;قرار گاه« کربلا »که بخش بزرگی از جبهه های جنوب را تحت پوشش داشت .2 قرار گاه «نجف اشرف» که بخش میانی جبهه ها را زیر نظر داشت .3 قرار گاه «حمزه سید الشهدا(ع)» که مناطق شمالی جبهه را در غرب کشور فرماندهی می کرد .4 قرار گاه «نوح »(ع)که مسئولیت عملیات دریایی داشت .&lt;br /&gt;هر یک از قرار گاه های چهار گانه ،واحد مهندسی رزمی مخصوص خود را داشتند که نیاز به فرماندهانی شجاع و با تجربه و کارا برای هدایت آن ها بود .با توجه به توان و قابلیت هایی که «هاشم ساجدی» پیش از این از خود نشان داده بود ،فرماندهی مهندسی رزمی قرار گاه «نجف اشرف» به او واگذار شد .در مسئولیت جدید توانست با سازماندهی و ایجاد رابطه ی منطقی و دوستانه با نیروهای تحت فرمانش ،روحیه ی خوبی را در نیروها برای انجام ماموریت محوله ایجاد کند .در عملیات «والفجر مقدماتی» و« الفجر یک» که در جبهه های جنوب انجام شد ،او و نیروهایش توانستند خدمات بسیاری انجام دهند .در عملیات «والفجر 3» که به آزاد سازی شهر «مهران» و ارتفاعات مهم آن منجر شد ،ساجدی و نیروهایش نقش تعیین کننده ای در پیروزی نظامی داشتند .او در همین ارتفاعات ،از سه ناحیه ی شانه ،شکم و پا به سختی مجروح شد اما قبل از سلامتی کامل مجددا به جبهه باز گشت و به فعالیت ادامه داد .&lt;br /&gt;در تمامی جنگ ها ،نقش مهندسی رزمی ،ویژه و تعیین کننده در پیروزی نیروهای نظامی است .تغییر وضعیت زمین ،ایجاد موانع و خاکریزهای مورد ازوم ،ایجاد راه ها و پل های ارتباطی برای دسترسی سریع تر به مواضع دشمن و رساندن تدارکات ،تجهیزات و نیروهای تازه نفس به مواضع خودی ،ایجاد سنگر های مستحکم و لازم برای حفظ جان نیروها در خط مقدم و عقبه ها ،همکاری در ساخت انبارهای تدارکاتی و تسلیحاتی و بسیاری کارهای دیگر ،نقش این قسمت را در عملیات نظامی ضروری و غیر قابل انکار می کند .هر چند نقش این نیروها در پیروزی ها چندان به چشم نمی آید و بیشتر ،نیروهای رزمی هستند که مورد توجه مردم عادی قرار می گیرند .&lt;br /&gt;این نیروهای زمینه ساز ،معمولا ساکت و مظلومانه کارشان را می کنند و مردم کمتر به نقشی که ان ها در پیروزی ها داشته اند ،توجه نشان می دهند .مهندسی رزمی که «جهاد سازندگی» در آن نقش اساسی داشت ،یکی از بخش های مظلوم جنگ است .این مظلومیت در نظر املام خمینی ،به قدری نظر گیر بود که لقب ویژه ا ی به این افراد داد :سنگر سازان بی سنگر .&lt;br /&gt;«هاشم ساجدی» یکی از سنگر سازان بی سنگر بود .او نه تنها بیا بخش را از نزدیک و در وسط معرکه جنگ ،مدیریت می کرد که بارها و بارها در مواقع بحرانی و خطرناک ،خود به عنوان یک نیروی عادی وارد کارزار شد ومانند یکی از آنها ،با ماشین هاس سنگین به کار می پرداخت ؛خاکریز زد و سنگر ساخت .&lt;br /&gt;کم کم روز موعود نزدیک شد .عملیات «عاشورا» در جبهه های میانی ،در منطقه ی «میمک» ،در حال انجام بود .او و چند تن دیگر از فرماندهان سپاه پاسداران ،برای باز دید جاده های تدارکاتی و مورد لزوم راهی شدند .تا این که در صبح روز پنجم آبان 1363 در حین این ماموریت ،در تنگخه ای با کمین نیروهای ضد انقلاب و نفوذی های دشمن بر خوردند .«ساجدی» در اثر اصابت چند گلوله به شهادت رسید و دونفر دیگر به اسارت آنها در آمدند .سه روز بعد ؛پیکر به خون نشسته ی این سردار از جان گذشته ی اسلام ،در« مشهد» تشییع شد و در آخر نیز در بهشت رضا در کنار دیگر شهدا به آرامش ابدی رسید .&lt;br /&gt;منبع:&quot;آخرین قدمگاه&quot;نوشته ی ،علی اکبر عسگری،نشر ستاره ها-1385&lt;br /&gt;

&lt;/div&gt;</description>
<pubDate>Wed, 28 Oct 2009 11:28:22 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=bachemashad&amp;postid=45</comments>
<dc:creator>bachemashad</dc:creator>
<guid>http://bachemashad.blogfa.com/post-45.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>جنگ و صلح روایت دوازدهم: اختلافات ارتش و سپاه</title>
<link>http://bachemashad.blogfa.com/post-44.aspx</link>
<description>&lt;div align=&quot;justify&quot;&gt;از عملیات فتح‌المبین به بعد جنگ در شب انجام می‌شد و بدون استفاده از قوای زرهی و با حضور گسترده نیروی انسانی همراه با ایثارگری‌های سپاه و بسیج. با اینكه به قول كاستن به قول جامعه‌شناس برجسته جنگ. بی‌تردید جنگ برای داوطلب از جاذبه خاصی برخوردار است زیرا او با روی گشاده آن را می‌پذیرد و برای دفاع از یك آرمان وارد جنگ می‌شد» اما هیچ كدام از شرایطی كه ذكر شد با اصول منظم و كلاسیك جنگ همخوانی ندارد.&lt;br /&gt;به تدریج نیاز نیروهای رزمی و عملا نیاز جبهه به تخصص‌های نظامی كم كم از بین رفت. همین موضوع باعث شد به مرور زمان ابتكار عمل در خط مقدم بدست سپاه نیفتد و نیروی زمینی ارتش كه در مدت طولانی پس از آزادسازی خرمشهر پتانسیل بالای خود را در اولین عملیات‌های آزادسازی با موفقیت به ارا گذاشته بود. در جبهه‌های میانی محدود شده و عملا به نوعی سرگرم جنگ گردد. اگر به موضوع فوق نكات زیر را هم بیفزائیم ـ كه برای كوتاهتر شدن كلام به طور خلاصه به آنها اشاره می‌شود ـ نگاه ما دقیقتر خواهد بود.&lt;br /&gt;ـ خط استراتژی دقیق و از پیش تعیین شده نظامی جز در چند عملیات بزرگ&lt;br /&gt;ـ كوچك بودن صحنه‌های عملیات در بسیاری از موارد تا آن حد كه طراحی استراتژیك را غیر ممكن می‌كرد&lt;br /&gt;ـ صرفه‌جویی در استفاده از امكانات زرهی به علت تحریم تسلیحاتی و فشار اقتصادی&lt;br /&gt;ـ تشكیل شدن بدنه ارتش از سرباز بر خلاف داوطلب بودن نیروهای تحت فرماندهی سپاه&lt;br /&gt;ـ كسب مجوز توسط سپاه برای گرفتن سرباز و جذب سربازهای انقلابی‌تر و محروم شدن ارتش از آنها كه بالطبع ایجاد دوگانگی بیشتر در روحیه ارتش و سپاه می‌كرد.&lt;br /&gt;ـ دستگیری فرمانده نیروی دریایی ارتش (ناخدا یكم افضلی) و فرمانده جبهه میانی نیروی زمینی (سرهنگ عطاریان) به جرم عضویت در حزب توده و جاسوسی برای شوروی كه باعث متهم‌تر شدن ارتش به دور بودن از انقلاب و فاصله گرفتن از سپاه كاملا انقلابی شد.&lt;br /&gt;امام به این موضوع توجه جدی داشتند. بیانات و پیامدهای ایشان در طی سال‌های نیمه دوم جنگ مالامال از تذكرات در این موارد است. می‌فرمودند « شما توانستید در مقابل تمام قدرت‌های عالم بایستید و تا این روح برادری محفوظ است ... شما محفوظید» «اگر بناباشد كه یك وقت خدای نخواسته ارتش بگوید من سپاه هم بگوید من بسیج هم بگوید من آن روز است كه فاتحه همه‌تان خوانده شده است». ایشان به فرمانده سپاه می‌گفتند « همیشه به سپاه سفارش كنید .... با ارتشی ها با برادری رفتار كنند» و در پاسخ به شهید محلاتی نماینده خود در سپاه كه در مورد اقدام برای جلوگیری از گروه‌گرایی سؤال كرده بودند مرقوم كردند: «در این امر كه با سرنوشت سپاه سر و كار دارد با قاطعیت و بدون ملاحظه از احدی انجام گیرد».&lt;br /&gt;هر چند تدابی رامم كاهش دهنده بخشی از مشكلات بخصوص كم توجهی سپاه به ارتش بود ولی واقعیت این بود كه ابتكار عمل جنگ در دست سپاه بود نه ارتش. بنابراین احساس می‌شد كه هم سپاه باید امكانات بیشتری داشته باشد و هم منظم‌تر عمل كند. در همین راستا امام به سپاه دستور دادند كه تحت نظارت آیت‌الله خامنه‌ای از بعضی امكانات ارشت استفاده كند» همینطور در ششمین سال جنگ حكم تشكیل 3 نیروی مجزای زمینی ، هوایی و دریایی را به سپاه ابلاغ كردند.&lt;br /&gt;

&lt;/div&gt;</description>
<pubDate>Wed, 28 Oct 2009 11:25:05 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=bachemashad&amp;postid=44</comments>
<dc:creator>bachemashad</dc:creator>
<guid>http://bachemashad.blogfa.com/post-44.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>جنگ و صلح/روایت یازدهم: امام با فرمایشی شدن جنگ مقابله می‌كنند.</title>
<link>http://bachemashad.blogfa.com/post-42.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;فرسایشی شدن جنگ و شرایطی كه ذكر آنها گذشت غیر از اینكه در مردم احساس خستگی بوجود می‌آورد 2 نتیجه دیگرهم داشت: اول اینكه همه مسؤولان كشور چون طی چند سال برنامه‌های خود را با جنگ هماهنگ كرده بودند كم كم به آن عادت كرده و دیگر در برنامه‌ریزی‌ها نگاهشان به جنگ مانند نگاه به یك عنصر همیشگی در حاشیه بقیه مسایل و مسؤولیت‌ها بود. و دوم اینكه رزمندگان و بخصوص داوطلبین بسیجی كه در جبهه‌ها در شرایط نه حمله و نه دفاع قرار گرفته بودند و تنها فعالیت‌شان به غیر از مقاطع خاص و كوتاه عملیات ـ عموما شركت در درگیری‌های كوچك بود، آتش شور و اشتیاقشان آرام آرام فروكش می‌كرد و از شرایط حاكم بر جنگ خسته می‌شدند. افت روحیه رزمندگان از اطمینان فرماندهان به نگه داشتن جنگ در توازن می‌كاست. زیرا «روحیه بالا و خوب نبرد واحدهای مختلف نظامی در شرایط جنگی به عنوان یك شكل ظاهری مضاعفی از انضباط تلقی می‌شود». و از بین رفتن نظم یگان‌ها ممكن بود ضایعات جبران ناپذیری به جبهه خودی بزند. مجموعه این شرایط باعث می‌شد كه به طور كلی جنگ در ایران كم كم علیرغم صلاح كشور و خواست امام در حاشیه قرار گیرد. از آنجا كه انسجام اجتماعی مردم حول مسأله جنگ بود با كم رنگ شدن نقش آن در حیات كشور وحدت مردم نیز دستخوش آسیب می‌شد.&lt;BR&gt;امام در این مقطع مدام تذكر می‌دادند كه مسؤولین مراقب شرایط باشند. ایشان همیشه وحدت مسؤولین را گوشزد می‌كردند كه نمونه‌هایی از آن ذكر شد و بعد نیز خواهد آمد به ائمه جمعه نیز سفارش می‌كردند « مردم را در صحنه حاضر نگه دارید» و آرزو می‌كردند كه: «من امیدوارم كه این مردم با بیشتر در صحنه باشند و از جنگ خسته نشوند. جنگ در اسلام یك امری بوده كه از آن وقتی كه اسلام حكومت پیدا كرده جنگ همراهش بود». خطاب به رزمندگان می‌فرمودند. همانطور كه اشخاص حول كعبه می‌گردند و عبادت می‌كنند شماهم در سنگرهایتان عبادت می‌كنید ... من هر شب به شما دعا می‌كنم». یا می‌گفتند «حكم اسلام این است امروز». از جایگاه مرجع مذهبی نیز ضمن بیان اینكه «قضیه جنگ امروز برای همه ما اهمیتش بیشتر از فروع دین است» در پاسخ به استفتائات ، جنگ را بر زیارت مكه، اذن پدر و مادر و ادامه درس طلاب مقدم دانستند.&lt;BR&gt;مجموعه این مواضع حضرت امام مقاومتی بسیار مؤثر بود در برابر آن امواج فرمایشی كه مطمئنا بخشی از زمینه پیروزی‌های سال 65 را باید در اینجا جستجو كرد.&lt;BR&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Thu, 30 Oct 2008 17:38:35 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=bachemashad&amp;postid=42</comments>
<dc:creator>bachemashad</dc:creator>
<guid>http://bachemashad.blogfa.com/post-42.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>متن کامل کتاب پروانه وار (خاطرات شهید علیرضا عاصمی)</title>
<link>http://bachemashad.blogfa.com/post-41.aspx</link>
<description>&lt;P dir=rtl&gt;&lt;IMG style=&quot;WIDTH: 288px; HEIGHT: 446px&quot; height=416 alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://i33.tinypic.com/35jfdab.jpg&quot; width=231 align=left border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;مقدمه کتاب: اين مجموعه كه تذكره ي اولياء الهي و بيان خاطرات تلخ و شيرين شهيدي حماسه آفرين، از تبار راست قامتان هميشه ي تاريخ است، در حقيقت نمايانگر اخلاص و صفا و بيانگر شجاعت ها و رشادت هاي كم نظير رزمندگاني است كه عاشقانه و آگاهانه به نداي حسين زمان، لبيك ارادت گفتند و در راه او سر و جان باختند و عاشوراهاي مكرّري را در كربلاي جبهه ها آفريدند.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;اين خاطرات و عبارات خواندني و شنيدني، انتخابي است از مجموعه ي خاطرات و دست نوشته هاي تخريبچي گمنام و بسيجي خوشنام،سردار شهيد عليرضا عاصمي ، او كه تا پايان زندگي 24 ساله و سراسر عقيده و مبارزه اش، ناشناخته ماند تا آنجا كه نزديكترين اقوام و دوستانش نيز تا روز شهادتش نمي دانستند، اين دانشجو معلم وارسته و بسيجي شايسته كه &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;عضو شوراي فرماندهي تيپ ويژه ي پاسداران بود، همزمان فرماندهي تخريب لشكر 43 امام علي عليه السلام و قرارگاه هاي كربلا،نجف اشرف و خاتم الانبياء (ص) را در جبهه هاي جنوب و غرب &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;كشور بر عهده داشته است و پيشنهاد قبول فرماندهي يا جانشيني لشكر پنج نصر را به دليل اهميت حضور در جبهه ها نپذيرفته است.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt;به اميد آن كه، همگان و به ويژه نسل جوان و آينده ساز، با مطالعه ي اين خاطرات حماسي و شناخت زواياي اين پروانگان سوخته جان، بيشتر با رمز و راز عشق و عاشقي آشنا شوند و پرچم پرافتخار اين قهرمانان را، شجاعانه تر و مردانه تر بر دوش گيرند و جان وجواني خويش را همچون شهيدان و ايثارگران هشت سال دفاع مقدس فداي اسلام و هدفي مقدس و ماندگار كنند. &lt;BR&gt;ان شاءالله.&lt;/P&gt;
&lt;P dir=rtl align=justify&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Fri, 17 Oct 2008 08:46:39 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=bachemashad&amp;postid=41</comments>
<dc:creator>bachemashad</dc:creator>
<guid>http://bachemashad.blogfa.com/post-41.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>جنگ تحمیلی؛روایت امام، روایت دیگران</title>
<link>http://bachemashad.blogfa.com/post-40.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;&lt;STRONG&gt;جنگ تحميلي؛ روايت امام، روايت ديگران&lt;BR&gt;&lt;/STRONG&gt;سال گذشته شاید در چنین ایّامي بود که در برنامه‌ای از صداوسیما درباره‌ي زمینه‌های آغاز جنگ چنين گفته شد كه «حس کشورگشایی صدام تکریتی از عوامل اساسی آغاز جنگ بوده است!» تحلیل‌هایی که عموماً درباره‌ي خود جنگ تحميلي و دستاوردهای آن ارايه می‌شود نیز وضع بهتری ندارند. در اين سال‌ها حداكثر آمار و ارقام کشته‌ها و غنیمت‌ها و نیم‌نگاهی ـ عموماً ناقص ـ به زندگی شهدا و اشاره به برخی ابتکارات نظامی در دفع تجاوز دشمن را به عنوان دستاوردهاي جنگ هشت‌ساله دانسته و معرفی كرده‌اند. نتيجه‌ي طبيعي اين‌گونه روايت‌ها از زمینه‌ها، ماهيت و علی‌الخصوص دستاوردهای بزرگ جنگ تحميلي شكل‌گيري اين تلقی در اذهان نسل جوان بوده که جنگ چیزی جز خون‌ریزی و نهایتاً شکست و پذیرش ذلت‌بار آتش‌بس نبوده است!&lt;BR&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 21 Sep 2008 14:05:02 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=bachemashad&amp;postid=40</comments>
<dc:creator>bachemashad</dc:creator>
<guid>http://bachemashad.blogfa.com/post-40.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>خود بینی و خود تولید کنندگی در آثار شهدا</title>
<link>http://bachemashad.blogfa.com/post-39.aspx</link>
<description>&lt;FONT size=2&gt;
&lt;P align=justify&gt;* چندی پیش به همت چند تن از دوستان مشهدی نرم افزاری پیرامون شخصیت شهید محمود کاوه - از سرداران شهید استان خراسان- با حمایت یکی از نهاد های دولتی در استان تهیه و در اختیار علاقه مندان قرار دادیم وبرای توزیع گسترده آن از چند سازمان و نهاد دولتی استمداد خواستیم که با جواب منفی آنها روی به تهران پایتخت ایران نهادیم با این امید که در پایتخت خبرهایی هست! ابتدا به بنیاد حفظ آثار مراجعه کردیم که جواب آنها فقط تشویق و تمجید ثوابی که از این کار نصیبمان شده بسنده کردند.&lt;BR&gt;* پس از چندی با کمال تعجب دیدیم که بنیاد خود اقدام به باز تولید نرم افزار نموده است آن هم با نام خود!!! آن هم با صرف هزینه مجدد از بیت المال!&lt;BR&gt;و در جواب اعتراض ما گفتند که هدفشان خیر بوده است که احتمالا با عدم باز تولید آن به خیر نمی رسیدند.&lt;BR&gt;* بعد از آن به نشر شاهد بزرگترین تولید کننده آثار شهدا در کشور رفتیم که بعدا دیدیم آنها نیز نرم افزار را با نام خودشان باز تولید نموده اند آن هم با این توجیه که از لحاظ ظاهری باید مشابه دیگر محصولاتشان باشد. حال باید پرسید که این اهمال بیت المال و این حس خودبینی و خود تولیدکنندگی آنهم به نام ترویج فرهنگ شهادت و دفاع مقدس با چه توجیحی انجام می شود.&lt;/P&gt;&lt;/FONT&gt;</description>
<pubDate>Thu, 18 Sep 2008 19:23:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=bachemashad&amp;postid=39</comments>
<dc:creator>bachemashad</dc:creator>
<guid>http://bachemashad.blogfa.com/post-39.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>به بهانه 11 شهریور سالگرد شهادت شهید محمود کاوه</title>
<link>http://bachemashad.blogfa.com/post-38.aspx</link>
<description>اعلامیه داد که از هر خانه ای یک تیر کلاش شلیک شود، جوابش را با خمپاره شصت می دهیم. زیرش هم امضا کرد &lt;FONT color=#ff0000&gt;محمود کاوه&lt;/FONT&gt; فرمانده،عملیات سپاه مهاباد.&lt;BR&gt;همه می گفتند،مردم را با دشمن می کنی. شب که شد از یک خانه چند تیر کلاش رسام شلیک شد.انگار طرف داشت می گفت: &quot;اگه راست می گی بزن&quot;.&lt;BR&gt;زد.با آرپی جی و خمپاره شصت هم زد. همان شد. کموله و دموکرات زدند از شهر بیرون. رفتند به کوه. 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;سر فوتبال که می شد همیشه می گفت &quot;من تو تیم بسیجم من اصلا بسیجیم. من پاسدار نیستم که بسیجیم.&quot;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;با بچه ها که طرف بود، می گفت &quot;اگه ممکنه این قسمت رو بیشتر تقویت کنید&quot; یا می گفت &quot;اگه ممکنه، این نقص ها هست، لطف کنید برطرف کنید&quot; به فرمانده ها که می رسید می گفت &quot;خجالت نمی کشی؟ این همه وقت داری می جنگی، باز وضعت اینه&quot;&lt;BR&gt;می گفت &quot;نیروی بسیجی اومده برای خدا بجنگه. مشکل نداره. از بی عرضگی ما است که نمی تونیم سازمان دهیش کنیم&quot;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;IMG alt=&quot;&quot; hspace=0 src=&quot;http://i36.tinypic.com/vwuc1d.jpg&quot; align=baseline border=0&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;همچنین: &lt;A href=&quot;http://bachemashad.blogfa.com/cat-1.aspx&quot; target=_blank&gt;محمود کاوه/معجزه انقلاب&lt;/A&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sun, 07 Sep 2008 17:44:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=bachemashad&amp;postid=38</comments>
<dc:creator>bachemashad</dc:creator>
<guid>http://bachemashad.blogfa.com/post-38.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>برگزاری یادواره شهدای ارتش خراسان</title>
<link>http://bachemashad.blogfa.com/post-37.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;* امروز در شهری تبلیغاتی دیدم با عنوان برگزاری مراسم یادواره امیران و شهدای ارتش، خوشحال شدم که یادی نیز از شهدای ارتش در بین مردم زنده شود.&lt;BR&gt;* دوستی می گفت تعداد شهدای ارتش در مشهد از تعداد شهدای سپاه بیشتر است!؟&lt;BR&gt;* ارتشی ها هم مثل برادران سپاهی برای خود کنگره جدا تشکیل داده اند و مشغول سرگذشت پژوهشی شهدایشان می باشند، معلوم نیست در این چند سال کنگره شهدا چه کرده است که این ها مجبورند دو باره خودشان کار کنند.&lt;BR&gt;* راستی محل برگزاری همایش تالار قدس آستان قدس می باشد، از مکانش پیداست که یک مراسم دولتی نه مردمی و احتمالا برنامه ها هم مثل همیشه سخنرانی مسئول عقیدتی سیاسی، امیر لشگر، قرائت یک وصیت نامه توسط دختر شهید و ... می باشد.&lt;BR&gt;* در عین حال چقدر خوب شد که بالاخره از شهدای ارتش نیز یادی می شود. روحشان شاد.&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 09 Aug 2008 16:08:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=bachemashad&amp;postid=37</comments>
<dc:creator>bachemashad</dc:creator>
<guid>http://bachemashad.blogfa.com/post-37.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>با اين بني صدر بايد سوخت و ساخت/روزهای آغازین جنگ به روایت علیرضا عاصمی</title>
<link>http://bachemashad.blogfa.com/post-36.aspx</link>
<description>&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;TEXT-JUSTIFY: kashida; MARGIN: 0cm 0cm 0pt; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0%&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 8pt; FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;FONT size=2&gt;&lt;FONT color=#ff0000&gt;يادداشت هاي مكتوب از روش هاي دلنشين ادبي است؛ روشي براي باقي گذاردن ردي از حوادث زندگي؛ خصوصاً يادداشت هاي ايام دفاع مقدس كه با مرور زمان، عيار آنها عيان تر مي گردد.&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 8pt; FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;FONT color=#ff0000 size=2&gt;شهید عليرضا عاصمي هم دفترچه هايي از خاطرات آن ايام دارد. در آغاز يكي از اين دفترچه ها نوشته است:&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;TEXT-JUSTIFY: kashida; MARGIN: 0cm 0cm 0pt; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0%&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 8pt; FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;FONT size=2&gt;&lt;?xml:namespace prefix = o ns = &quot;urn:schemas-microsoft-com:office:office&quot; /&gt;&lt;o:p&gt;۱&lt;/o:p&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;TEXT-JUSTIFY: kashida; MARGIN: 0cm 0cm 0pt; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0%&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 8pt; FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;FONT size=2&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;«تصميم نداشتم چنين كاري بكنم و چون از خودستايي و تعريف از خود خوشم نمي آيد، نمي خواستم بنويسم ولي بعداً به پيشنهاد يكي از برادران كه گفت: اينها تاريخ خواهد شد و چون مسأله ي شخصي در كار نيست و مسأله ي يك جريان و ايثارهايي است كه از برادران در اين جبهه ها مي شود و به علت اين كه به باد فراموشي سپرده نشود، تصميم گرفتم از همين الان شروع كنم... در بين اگر داستاني از خودم نقل كردم، برادران حمل بر خودستايي نكنند زيرا خدا از وجود هر انساني بهتر آگاه است و اگر از نظر انشايي ايرادي داشت، به بزرگي خودتان بر من ببخشاييد.»&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;TEXT-JUSTIFY: kashida; MARGIN: 0cm 0cm 0pt; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0%&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 8pt; FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;FONT size=2&gt;2&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;TEXT-JUSTIFY: kashida; MARGIN: 0cm 0cm 0pt; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0%&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 8pt; FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;FONT size=2&gt;در مسير راه اعزام از کاشمر، خيلي خوشحال بوديم كه به زودي به خط مقدم جبهه مي رسيم. به اهواز كه رسيديم، شهر خالي از مردم بود؛ فقط منافقين مانده بودند كه گراي نيروهاي اعزامي را مي دادند تا عراقي ها كه نزديك «نورد اهواز» بودند، با خمپاره محل آنها را بزنند. با اين وضعيت، شب بعد در تاريكي مطلق با چند اتوبوس به خارج شهر رفتيم و پس از چند جابجايي در يك هفته، در مدرسه ي شهيد جلالي در حصيرآباد مستقر شديم. در اين يك هفته، خورديم و خوابيديم و خبري از خط نبود. بچه ها كه به اميد جبهه از منزل خارج شده بودند، پس از گذشت يك ماه، هنوز رنگ جبهه را نديده بودند. صبح ها پس از صبحانه، منتظر ظهر بوديم كه نهار بخوريم و پس از نهار، منتظر شب كه شام بخوريم. از بيكاري، بعضي ها فوتبال، بعضي واليبال و عده اي هم سه به سه قطاربازي مي كردند. غافل از اين كه توطئه ي بني صدر همين خسته كردن بسيج است. حالا بچه ها يك ماه بود كه از خانه هايشان دور شده بودند و خستگي و بيكاري، باعث شد تعداد ما هر روز كمتر شود به حدي كه كاشمري ها به 18 نفر رسيده بودند.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;TEXT-JUSTIFY: kashida; MARGIN: 0cm 0cm 0pt; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0%&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 8pt; FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;FONT size=2&gt;&lt;SPAN style=&quot;mso-spacerun: yes&quot;&gt; &lt;/SPAN&gt;3&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;TEXT-JUSTIFY: kashida; MARGIN: 0cm 0cm 0pt; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0%&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 8pt; FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;FONT size=2&gt;يك دفعه گفتند برويد دور اهواز ميله بكاريد (ظاهراً دستور بني صدر بود) يك متر آن بيرون باشد تا عراقي ها نتوانند وارد اهواز شوند!كه ما در اول جاده ي سوسنگرد، روبروي تپه هاي فولي آباد اين كار را كرديم. ما كه نه تجربه ي نظامي داشتيم و نه چيزي ياد داشتيم، فكر مي كرديم آن هم يك تاكتيك است و نمي گفتيم كه عراقي كه در سوسنگرد است، چرا از آن جا جلوش را نمي گيري و آمدي 50 كيلومتر عقب و دور اهواز را نرده مي كشي؟ مگر يك عراقي قدرت ندارد از تانك بيايد پايين و آن را بردارد؟ خلاصه هدف اين بود كه از ما بيگاري بكشند و ما را خسته كنند تا ما خودمان بيزار شويم از جنگيدن. &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;TEXT-JUSTIFY: kashida; MARGIN: 0cm 0cm 0pt; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0%&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 8pt; FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;FONT size=2&gt;هنوز آن ميله هاي مسخره اي كه به زمين كرده ايم، در اول جاده ي سوسنگرد هست. به قدري از اين اوضاع خسته شده بوديم كه خدا مي داند، ولي چاره اي هم نداشتيم. كم كم داشتيم متوجه مي شديم كه هدف اين خائن ها چيست؟ ما هم كه تعدادمان به شش نفر رسيده بود، هم قسم شديم كه هر چه اذيتمان كردند، از اين جا نرويم تا اين كه به جبهه اعزام شويم.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;TEXT-JUSTIFY: kashida; MARGIN: 0cm 0cm 0pt; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0%&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 8pt; FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;FONT size=2&gt;4&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;TEXT-JUSTIFY: kashida; MARGIN: 0cm 0cm 0pt; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0%&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 8pt; FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;FONT size=2&gt;يك روز خبر دار شديم كه سپاه خراسان در اهواز اقدام به تشكيل يك ستاد كرده است. لذا من و يكي از برادران رفتيم و ستاد را پيدا كرديم و با برادر «رستمي» كه آن زمان فرمانده ي آنجا بود، صحبت كرديم. خيلي ناراحت شد و گفت: بچه هاي ما در جبهه ها از كمبود نيرو هر شب 4 تا 6 ساعت نگهباني مي دهند و اين خائن ها اين همه نيرو را در آنجا خوابانده اند. برويد بقيه ي برادرانتان را هم بياوريد. رفتيم بچه ها را بياوريم، مانع شدند و همان «ام يك» ها را هم از ما گرفتند و دست خالي به ستاد رفتيم. در ستاد هم مجهز به «ام يك» شديم ولي از شانس بد ما هنوز جبهه نصيبمان نشده بود و گفتند بايد برويد در پليس راه سربندر يك هفته باشيد و سپس به جبهه برويد. ما هم كه هم قسم شده بوديم كه تا جبهه با هم باشيم، به آنجا هم رفتيم. پليس ها هم بودند ولي وقتي كه ديدند ما هستيم، آنها نگهباني نمي دادند...&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;TEXT-JUSTIFY: kashida; MARGIN: 0cm 0cm 0pt; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0%&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 8pt; FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;FONT size=2&gt;5&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;TEXT-JUSTIFY: kashida; MARGIN: 0cm 0cm 0pt; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0%&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 8pt; FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;FONT size=2&gt;خط مقدم، همان جاده ي سوسنگرد اهواز بود. وارد خط كه شديم، تمام ذهنيات ما اشتباه از كار درآمد. ما از جبهه و جنگ و سنگر چيز ديگري در ذهنمان بود. فكر مي كرديم سنگر جايي است يا سوراخي است در زمين كه بايد داخل آن بنشينيم و مواظب باشيم ببينيم كي عراقي سرش را از سنگرش بيرون مي آورد و ما شليك كنيم، ولي وقتي كه وارد شديم، نه تنها سنگرها آن طور نبود، بلكه اصلاً عراقي ديده نمي شد. فقط مي گفتند آن روبرو 7 كيلومتر آن طرف تر، عراقي ها هستند. از خاكريز كه خبري نبود، بگذرد از هيچ چيز خبري نبود. همه مان با «ام يك» بوديم به جز پنج پاسدار كه در گروهان، «ژ3» داشتند. سنگرها همچون قبرهايي بي سقف بودند. اگر هم سقفي داشت، خار بود. براي اولين دفعه بود كه خمپاره اي در نزديكي هاي ما به زمين خورد و تازه متوجه شديم كه نخير، جنگ، جنگ نامردي است و از دور يكديگر را مي كوبند. كم كم داشتيم متوجه مي شديم كه جنگ يعني چه و آموزش هايي كه ديده ايم، هيچ به دردمان نمي خورد و هم اكنون هم من بر اين اعتقادم كه جنگ را بايد در جنگ آموخت...&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;TEXT-JUSTIFY: kashida; MARGIN: 0cm 0cm 0pt; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0%&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 8pt; FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;FONT size=2&gt;6&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;TEXT-JUSTIFY: kashida; MARGIN: 0cm 0cm 0pt; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0%&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 8pt; FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;FONT size=2&gt;صبح يكي از روزها با بچه ها تصميم گرفتيم حدود 2 كيلومتر جلوتر برويم و سنگر بكنيم. زيرا از اين فاصله هيچ نمي ديديم. حتي اگر جنگ تمام مي شد و عراق عقب نشيني مي كرد، شايد ما هنوز همان جا نگهباني مي داديم.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;TEXT-JUSTIFY: kashida; MARGIN: 0cm 0cm 0pt; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0%&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 8pt; FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;FONT size=2&gt;صبح ساعت 10 رفتيم جلو سنگر كنديم. ارتش هم وقتي ديد ما جلو هستيم، آمد و در كنار ما مستقر شد. گروهان ما 35 نفر بوديم، زيرا گردان در آن وقت 100 نفر بود. پس از چندي، برادر رستمي با مراجعه به شوراي عالي دفاع به آقاي خامنه اي گفته بود: شما به ما سلاح بدهيد تا با همين نيروي كم، دشمن را از منطقه ي خودمان بيرون كنيم...&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;TEXT-JUSTIFY: kashida; MARGIN: 0cm 0cm 0pt; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0%&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 8pt; FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;FONT size=2&gt;يادم هست كه همان روز كه برادر رستمي از تهران برگشته بود، بچه ها را در ميدان جمع كرد و گفت: برادران! با اين بني صدر بايد سوخت و ساخت و بني صدر نمي خواهد به سپاه كمك كند. اين اولين حرفي بود كه بر عليه بني صدر شنيدم و با حالت گريه مي گفت: برادران! بايد با همين «ام يك» ها به عراق حمله كنيد و از آنها كلاش بگيريد و اين جمله اش در تاريخ 17 دي 59 به عمل پيوست و پس از حمله اي كه در 17 دي انجام شد و البته باز خيانت بني صدر در اين حمله باعث شد كه پس از 20 كيلومتر پيشروي 23 كيلومتر عقب نشيني كنيم و از 53 تانك چيفتن 3 تاي آن برگشت.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;TEXT-JUSTIFY: kashida; MARGIN: 0cm 0cm 0pt; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0%&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 8pt; FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;FONT size=2&gt;7&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;TEXT-JUSTIFY: kashida; MARGIN: 0cm 0cm 0pt; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0%&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 8pt; FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;FONT size=2&gt;يك روز كه از جلو سنگرهاي خودي مي گذشتم، متوجه ديده بان خمپاره ي ارتش شدم. با وجود اين كه هيچ چيز از عراقي ها به جز شبحي از دور پيدا نبود، ولي ديده بان مرتب دستور مي داد خمپاره بزنند. هر روز هم پس از شليك 50 ـ 40 گلوله به سنگر برمي گشت. به فكر افتادم ديده باني ياد بگيرم. چون فرمانده ي گروهان بودم، پيش سروان مسؤول خمپاره رفتم و گفتم: چون هر روز با ديده بان شما يك محافظ هم مي رود، اين محافظ را از برادران بسيج بگيريد.او هم كه از خدا مي خواست سربازانش جلو نروند، قبول كرد و گفت: فردا صبح يكي از بچه ها را بفرست. فردا صبح خودم با اين سرباز جلو رفتم، ولي چون من با او بودم، خجالت كشيد آنجا بنشيند، لذا كمي جلوتر آمد. فرداي آن روز مي خواست جاي ديروز بنشيند، من مانع شدم. گفتم: از اين جا چه مي بيني كه اينقدر گلوله هاي بيت المال را هدر مي دهي؟ اسلحه را از ضامن خارج كردم و گفتم: جلو مي روي يا شليك كنم؟ خلاصه جلو رفت ولي زود برگشت. فردا به سروان گفتم كه من مي توانم ديده باني كنم، اگر خواستيد من جاي آن سرباز مي روم. اول باورش نمي شد، ولي وقتي چند سؤال كرد، متوجه شد كه بلد هستم. صبح به اتفاق يكي از برادران گروه چمران جلو رفتيم، ولي آن روز بعد از شليك 20 گلوله، ديگر نزدند. روز بعد، شايد 5 گلوله هم براساس گراي ما نزدند.&lt;SPAN style=&quot;mso-spacerun: yes&quot;&gt;  &lt;/SPAN&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;TEXT-JUSTIFY: kashida; MARGIN: 0cm 0cm 0pt; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0%&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 8pt; FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;FONT size=2&gt;براي دفعه ي بعد تصميم گرفتيم با استفاده از تاريكي، بيشتر جلو برويم. به فاصله ي 500 متري عراقي ها كه رسيديم، باران شديدي شروع شد. از داخل شيار كه به اتفاق برادر افشار از نيروهاي نامنظم مي رفتيم، كاملاً خيس و گلي شده بوديم. خيلي مشكل بود و سخت، ولي از اين كه چند لحظه ي ديگر در نزديك ترين فاصله ي آنها هستيم، سختي ها را تحمل مي كرديم تا به آخرين نقطه رسيديم. باران هنوز مي باريد و با لباس هاي خيس، مي لرزيديم و ايستاده بوديم تا هوا صاف شود. هوا صاف شد، ولي باران مي آمد. شروع كردم به ديده باني و از آن فاصله ي نزديك با چشم بدون دوربين بهتر مي شد ديد. گرا گرفتيم و با بيسيم به عقب گفتم. ولي برخلاف انتظار، ناگهان از بيسيم اين جمله را شنيديم:«اي بابا! شما هم حال داريد توي اين هوا رفته ايد. من كه حال ندارم از سنگرم بيايم بيرون و شليك كنم.» اين جمله چنان تيري زهرآگين بر قلبمان فرو نشست. بعد هم بيسيم ها را خاموش كردند. ماهم دو پا از دو دست درازتر برگشتيم و لباس ها را پهن كرديم. فردا صبح دوباره رفتيم جلو به حدي كه توانستيم ماشين غذا و آمبولانس و 20مزدور را به هلاكت برسانيم و برگشتيم. البته آن روز از داخل بيسيم به ما خيلي فحش دادند كه مگر شما جانتان را دوست نداريد؟ چرا آنقدر جلو رفتيد؟ بعدا تشويق نامه اي به من دادند كه آن را پاره كردم و مسائل ديگري پيش آمد كه مرا از ديده باني اخراج كردند.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;TEXT-JUSTIFY: kashida; MARGIN: 0cm 0cm 0pt; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0%&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 8pt; FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;FONT size=2&gt;8&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;TEXT-JUSTIFY: kashida; MARGIN: 0cm 0cm 0pt; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0%&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 8pt; FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;FONT size=2&gt;يك روز صبح بيكار بوديم برادران گفتند بياييد« هرنگ هرنگ » بازي كنيم. من هم كه مدتي بود از بازي ها كناره گيري كرده بودم، بدم نمي آمد كه بازي كنم. حدود نيم ساعت كه از بازي گذشته بود، برادر«عبدالله هلالي» از سنگر بيرون آمد و مرا صدا زد وگفت: علي! حيف نيست كه وقتتان را اين طور بگذرانيد؟ تو كه مسئولي، نبايد بگذاري بچه ها اين كارها را بكنند. بيا بنشين و قرآن بخوان. ببين خدا درباره ي بهشت و رزمندگان راه حق چه فرموده است؟ تو مي داني كه اگر مردم شهرها بفهمند كه نان ونمك آن ها را مي خوريم و هيچ كاري برايشان انجام نمي دهيم، ديگر براي من وتو كسي چيزي نخواهد فرستاد؟ فرداي قيامت، جواب خدا را چه خواهيد داد؟ شماها سه ماه است در سنگر مي خوريد ومي خوابيد و يك قدم از سرزمين اسلاميتان را آزاد نكرديد. چرا اعتراض نمي كنيد؟ اگر ارتش كمك نمي كند، خودمان كه هستيم. بياييد برويم حمله كنيم، تا دشمن احساس ناامني كند.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;TEXT-JUSTIFY: kashida; MARGIN: 0cm 0cm 0pt; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0%&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 8pt; FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;FONT size=2&gt;آن روز به قدري بچه ها را تحريك كرد كه فرمانده ي گردان را خواستيم و عبدالله به عنوان نماينده ي ما صحبت كرد و يقه ي فرمانده را چسبيد. جواب اين بود كه بايد از بالا دستور حمله صادر شود. عبدالله قانع نشد و مي گفت:«هر كه حاضر براي حمله است، بيايد با من برويم.» به جز برادر مهدي، كس ديگري نرفت. دو نفري نشستند و طرح حمله ريختند و خداحافظي كردند و رفتند جلو. ما همه نگران بوديم، زيرا حمله ي دو نفري، وضعش مشخص بود. تا آخرين نقطه ي ممكن جلو رفته بودند ولي متوجه شده بودند كه اسلحه ي مهدي خراب است. عبدالله خيلي ناراحت شده بود. &lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;TEXT-JUSTIFY: kashida; MARGIN: 0cm 0cm 0pt; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0%&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 8pt; FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;FONT size=2&gt;۹&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 8pt; FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;TEXT-JUSTIFY: kashida; MARGIN: 0cm 0cm 0pt; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0%&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 8pt; FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;FONT size=2&gt;داخل سنگر بودم كه يكي آمد وگفت: علي! در200 متري ما جعبه هاي سفيدي است كه در سبز دارد، عكس تاج هم روي آن است ، يك مقدار خاك روي آن ها ريخته اند و اگر نزديك آن ها بشويم، منفجر مي شود. از سنگر بيرون آمديم، مقداري جلو رفتيم، ولي از ترس نزديك نشديم. رفتيم به ارتشي ها گفتيم. گفتند اسم اين ها مين است، شما هم طرف آن ها نرويد. گفتيم: خب اگر اين طوري است، بدهيد ببريم جلوعراقي ها بگذاريم، چرا جلو سنگرهاي خودمان گذاشته ايد؟ شهيد هلالي خيلي ناراحت بود كه چرا اين ها را به ما نمي دهند؟ من مسئول بچه ها بودم. دوباره با ارتشي ها صحبت كردم. جناب سروان به من گفت: بچه بسيجي! اين ها دو سال دوره دارد.آمدم به بچه ها گفتم. باز هلالي اعتراض كرد كه چرا خودشان نمي برند جلوعراقي ها؟ آنقدر آن روز به سنگر ارتش رفتيم وبرگشتيم كه قرار شد مين ها را از جلو خودمان بردارند. البته فقط تعدادي از آن ها را از جلو سنگرهاي ما برداشتند.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;TEXT-JUSTIFY: kashida; MARGIN: 0cm 0cm 0pt; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0%&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 8pt; FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;FONT size=2&gt;فردا صبح ساعت 10 دو تا تويوتا از اهواز آمده بودند. از خط ما كه رد شدند، تا بچه ها خواستند جلويشان را بگيرند، يك دفعه صداي انفجار آمد و بچه هاي سپاه، روي مين رفتند. دست وپاي قطع شده و پيكرهاي متلاشي آن ها مرا تحريك كرد كه دنبال آموزش مين بروم.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;TEXT-JUSTIFY: kashida; MARGIN: 0cm 0cm 0pt; TEXT-ALIGN: justify; TEXT-KASHIDA: 0%&quot;&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0cm 0cm 0pt&quot;&gt;&lt;SPAN dir=ltr style=&quot;FONT-SIZE: 8pt; FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;o:p&gt;&lt;FONT size=2&gt; &lt;/FONT&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 16 Jul 2008 07:38:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=bachemashad&amp;postid=36</comments>
<dc:creator>bachemashad</dc:creator>
<guid>http://bachemashad.blogfa.com/post-36.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>جنگ و صلح/روایت دهم: وضعیت داخلی ایران پس از فتح خرمشهر</title>
<link>http://bachemashad.blogfa.com/post-35.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;بعد از حذف بنی‌صدر دیگر هیچ نظارتی بر عملكردها نبود كه این دو علت داشت یكی اعتماد مسؤولان رده بالای نظام به یكدیگر و دیگری شرایط بحرانی جنگ و لزوم یكدستی فضای سیاسی.&lt;BR&gt;امام با هدف تمركز دادن سیاست داخلی بر جگ به عنوان پشتیبانی قاطع از اركان نظام فرمودند، من اعلام می‌كنم به همه ملت كه امورز مخالفت با دولت ، مخالفت با مجلس ، مخالفت با جمهوری اسلامی، مخالفت با ارگان‌هایی كه در جمهوری اسلامی است مخالفت با اسلام است و موجب تباهی در این كشور و این ملت است.&lt;BR&gt;در اثر این حمایت بی‌چون و چرا كم‌كم تفكری بر كشور حاكم شد كه هرگونه انتقاد و تخرب را عین كفرتلقی می‌كرد. بنابراین هیچ ارزیابی از عملكردها ارایه نمی‌شد. از طرف دیگر هر روز مسؤولان و برنامه‌ریزان نظامی عدم توفیقات را به عوامل خارجی نسبت می‌دادند و مسؤولان اقتصادی مشكلات را به جنگ، در نتیجه فضایی بوجود آمده بود كه هیچ مسؤول ایرانی خطا كار به حساب نمی‌آمد. البته بسته بودن فضای سیاسی لازمه شرایط جنگ بود ولی تعطیلی باب انتقاد آفتی بود در جهت خودمحوری مسؤولان. همگان در طی سال‌های جنگ آنقدر به این فضا عادت كرده بودند كه مثلا وقتی نخست‌وزیر شنید كه شاید چند وزیرش را مجلس سوم رأی نگیرند استعفا كرد. البته با تذكر امام كه نظارت‌های قانونی را حق همه و مثبت دانستند مهندس موسوی استسعفایش را پس گرفت ولی توجه به این مثال به عنوان نمونه، گوشی‌ای از فضای آن روزها را ترسیم می‌كند.&lt;BR&gt;بعد از فرسایشی شدن جنگ كم كم اختلافات بوجود آمد و تقریبا مرزها مشخص بود هر چند كه مرزبندی‌های فكری و اقدامات عملی به صورت زیرزمینی شكل می‌گرفت. امام كه از این اختلافات كاملا مطلع بودند هر از گاهی به مسؤولان تذكر می‌دادند كه باید این بار بزرگ را به منزل برسانیم و در این راه متحد باشیم و گرایشی خاص به این گروه و آن گروه نداشته باشیم».&lt;BR&gt;سست شدن آرمان‌های اولیه انقلاب و سوءاستفاده برخی سودجویان كه در بحث‌های دولتی فعال بودند باعث شد كه فسادهایی از قبیل احتكار یا اختلاس كم كم نمایان شود. اضافه شدن این مشكلات بر اقتصاد بیمار كشور باعث می‌شد كه با تمام تلاشی كه دولت در جهت رفاه مردم اعمال می‌كرد مشكلی به نام تورم گریبانگیر كشور شود، یكی از نتایج طبیعی تورم آشكار شدن شكاف‌های اقتصادی و پیدایش اختلاف طبقاتی بود.&lt;BR&gt;امام هیچ‌گاه در این دوران منكر مشكلات نبودند یكی از خصوصیات مؤثری كه رهبر را به افراد تحت رهبری نزدیك می‌كند این است كه او در مقام خود نشان دهد كه مشكلات مردم را درك می‌كند و از آنها آگاه است. امام با بیان اینكه «از حیث گرانی ما هم نگران هستیم، از این گرانی همه نگران هستند اما چاره چیست؟» خود و مردم را در یك جایگاه قرار می‌دادند. به عبارت دیگر ضمن قبول مسأله لاینحل بودن آن را با توجه به شرایط صریحا می‌گفتند و امید بیهوده نمی‌دادند. تأثیر این برخورد بر مردمی كه از عمق وجود به رهبر خود ایمان دارند باور مشكلات ، تحمل آنها و یاری رهبری می‌باشد. و از طرفی دیگر امام همیشه مردم را به یاد آرمان‌های انقلاب می‌انداختند. می‌فرمودند «ملتی كه برای شهاد می‌رود ملتی كه زن و مردش عاشق شهادت هستند دیگر از اینكه فلان چیز كم است فلان چیز زیاد است نمی‌نالد ... نرخش كم باشد ، نرخش زیاد باشد».&lt;BR&gt;كلام امام تسكینی بود بر دردهای مردم و باعث می‌شد كه تأثیر این شرایط بر مردم بریدن از امام و انقلاب نباشد بلكه نهایتا وقتی از زبان مسؤولان مشكلات را ناشی از جنگ می‌شنوند كم كم از آن سرد شوند. ولی تأثیر این وضعیت بر مسؤولان مهمتر بود چرا كه در عین ناباوری طبقه جدیدی در كشور بوجود آمد كه سابقه انقلابی داشتند. شعار انقلابی هم می‌دادند ولی از امكانات رفاهی نسبتا بهتری برخوردار بودند. اثر منفی این واقعیت انكار ناشدنی بر مردم از تأثیر فشار اقتصادی آنها بسیار بیشتر بود. امام خمینی در این زمینه همیشه تذكرات را به مسؤولان گوشزد می‌كردند. می‌فرمودند «باید افراد متوجه این معنا باشند كسانی كه واقعا دلشان برای اسلام می‌تپد و برای كشورشان متوجه این معنا باشند كه پست میزان نیست مقام میزان نیست ....». ایشان بخصوص به روحانیت سفارش می‌كردند كه «من از دو جهت نگران هستم یك جهتی كه زی‌طلبگی در بین ما ضعیف بشود یا از بین برود یك جهت دیگر هم اینكه مبادا خدای نخواسته اختلاف پیدا بشود كه هر دو اینها از باب اینكه شما در جایی واقع شده‌اید كه مردم به شما توجه دارند و شما ارشاد می‌خواهید بكنید مردم را مبادا یك وقتی به واسطه خارج شدن ماها از زی‌طلبگی مردم را از ما منصرف كنند كه انصراف از روحانیت منتهی می‌شود به انصراف از اسلام».&lt;BR&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 05 Jul 2008 05:28:29 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=bachemashad&amp;postid=35</comments>
<dc:creator>bachemashad</dc:creator>
<guid>http://bachemashad.blogfa.com/post-35.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>
